روزنامه خراسان مصاحبه نسبتا مفصلی با حجه الاسلام پیروزمند را در تاریخهای 11 و 12 مهرماه منتشر ساخت. با توجه به اهمیت بحث تحول علوم انسانی در ایران و بومی و اسلامی شدن آن، شایسته است این مصاحبه را به صورت انتقادی بازخوانی کنیم.
روشن کردن موضوع بحث، اولین گام برای یک بحث علمی
جناب پیروزمند در این مصاحبه ادعاهای بسیاری درباره علوم انسانی مطرح کرده اند، اما شایسته بود قبل از هر چیز حوزه بحث خود را دقیقا مشخص می ساختند. برای مثال آیا مراد ایشان از "علوم انسانی به شکل جدید" علوم انسانی تجربی جدید است؟ یا علوم انسانی عقلی، نقلی، شهودی را هم دربرمی گیرد؟ قید به" شکل جدید" ناظر به کدام بخش از مبانی علم، روش علم، گزاره های علم یا ... باز می گردد؟ آیا "علم فلسفه و کلام اسلامی و فقه و اصول به شکل جدید" هم مشمول بحث ایشان می شود؟ وجود چنین ابهاماتی در اصلی ترین موضوع بحث می تواند بحث را از یک بحث علمی به یک بحث خطابی و جدلی منحرف سازد.
ادعای اومانیستی بودن مبنای علوم انسانی جدید به صورت کلی پذیرفته شده نیست
فحوای کلام جناب پیروزمند این است که تمامی علوم انسانی جدید و به تبع آن دیگر علوم و فناوریهای غربی مبنایی اومانیستی دارند. علاوه بر ابهامی که درباره عنوان "علوم انسانی به شکل جدید" وجود دارد و در بخش پیش به آن اشاره شد، به نظر می رسد این ادعا با سور عمومی پذیرفتی نیست و ذکر یک مثال نقض می تواند درستی این قضیه کلیه را منتفی کند. در اینجا فقط به یک مثال نقض بر مبنای جناب پیروزمند اشاره می شود. مطابق دیدگاه فرهنگستان علوم اسلامی دست کم مبنای علم فقه و اصول نه تنها اومانیستی نیست، بلکه دینی و مبتنی بر معارف اسلامی است. نکته دیگر آن که با توجه به نوع بحث جناب پیروزمند حکم ایشان درباره "اومانیستی بودن مبنای علوم انسانی جدید" یک قضیه پسینی است که باید با مراجعه به مبانی فلسفی "علوم انسانی جدید" درباره آن حکم کرد و به صورت پیشینی و بدون مراجعه به شواهد تجربی نمی توان در این زمینه حکمی صادر نمود. بر این اساس در این قسمت تنها می توان پذیرفت که مبنای "برخی از علوم انسانی جدید" اومانیستی است و برای اثبات این قضیه نیز یکی از علوم انسانی جدید را که مبنایی اومانیستی دارد، مثال زد.
منحصر ساختن وجه ضرورت تحول علوم انسانی به یک امر صحیح نیست
عمده بحث جناب پیروزمند درباره "ضرورت تحول علوم انسانی در ایران" در مصاحبه مورد بحث ناظر به مبنای اومانیستی این دسته از علوم است. این حکم هر چند صحیح است، اما با توجه به بحث پیشین، تنها ناظر به ضرورت تحول در برخی از علوم انسانی است که اومانیستی بودن مبنای آن اثبات شود. البته ادعای حاضر نیز در صورتی صحیح است که قبول کنیم مکتب اومانیسم نادرست است و از آنجا که علوم انسانی جدید بر مبنای نادرستی استوار شده اند ، نیازمند تحول هستند. فعلا در این زمینه با جناب پیروزمند همراهی می کنیم. اما سوال: آیا هیچ علم غیر اومانیستی وجود خارجی ندارد؟ همانطور که ذکر شد مطابق دیدگاه فرهنگستان علوم اسلامی، فقه و اصول علومی دینی بوده و مبنای اومانیستی ندارند. سوال بعدی: آیا فقه و اصول ما نیازمند تحول نیستند؟ مراجعه به تاریخ تحول فقه و اصول نشان می دهد که ضرورت تحول در این دو علم همچون تحول در دیگر علوم همواره احساس شده است. جالب اینجاست که فرهنگستان علوم اسلامی نیز علم فقه و اصول کنونی حوزه های علمیه را به دلیل ناکارآمدی آن در حل مسائل عینی جامعه ناکافی می داند و از ضرورت تحول آن به شدت دفاع می کند. بر این اساس باید اعتراف کرد که منحصر کردن وجه ضرورت تحول علوم انسانی جدید در ایران به اومانیستی بودن مبانی آن، صحیح نیست. دفاع مناسبتر در این زمینه آن است که هر گاه فاصله ای میان وضع موجود یک علم با وضع مطلوب آن احساس شود، ضرورت تحول در آن علم احساس می شود. برای مثال اگر احساس کنیم که مبانی علمی که در اختیار داریم، اعم از علوم انسانی یا طبیعی، از لحاظ عقلی ضعیف هستند، نیاز به تحول احساس می شود. مثال بارز این امر را می توان دفاعیات اینشتین از ضرورت تحول مکانیک کوانتوم رسمی دانست. وی اعتقاد داشت که تعبیر کپنهاکی مکانیک کوانتوم از لحاظ فلسفی قابل دفاع نیست و مکانیک کوانتوم موجود کامل نیست و ضرورت دارد تحولی در این نظریه ایجاد شود. از سوی دیگر ناکارآمدی یک علم می تواند تحول آن علم را ضروری کند. اتفاقا در طول تاریخ تحول علوم مختلف این وجه جلوه بیشتری داشته است. ناکارآمدی یک نظریه در مقام تبیین پدیده ها، ناکارآمدی یک نظریه در ایجاد تحول در جامعه و .... و از همین جهت می توان همگام با بزرگان حوزه از جمله امام خمینی و رهبر معظم انقلاب از ناکارآمدی فقه و اصول کنونی در حوزه های علمیه بحث کرد. وقتی برخی بخشهای فقهی از جمله فقه الطهاره و فقه الصلوه و .... فربه شوند و بخشهای دیگری همچون فقه المعرفه، فقه التربیه، فقه الاجتماع و ... نحیف بمانند و نتوانند به مسائل عینی روز پاسخ دهند، نشان می دهد که فقه و اصول ما نیازمند تحول هستند.
مغالطه منشاء و خلط انگیزه و انگیخته
جناب پیروزمند علوم انسانی و به تبع آن تمامی علوم و فناوری جدید را به خاطر انگیزه های انسان و جامعه جدید غرب(تکیه بر توانمندی های خویش، بی نیازی به دخالت دین، بی توجهی به علوم قدسی، بهره وری هر چه بیشتر از دنیا و ...) مسئله دار دانسته و از ضرورت تحول آنها یاد کرده اند. در این بخش از بیانات جناب پیروزمند دو نوع مغالطه به چشم می خورد:
1. مغالطه منشاء: در این مغالطه با اشاره به منشاء پیدایش یک نظریه، آن نظریه صحیح یا باطل اعلام می شود، حال آنکه روش صحیح بحث آن است که نظریه مورد بحث با استفاده از قواعد منطق نقادی یا مورد دفاع قرار گیرد و این کار با استفاده از روش پسینی و مراجعه به هر یک از نظریه های علمی مطرح شده توسط دانشمندان ایرانی و خارجی و مسلمان و غیر مسلمان و شناسائی مبانی آن و ارزیابی کارآمدی آن و ... قابل انجام است.
2. مغالطه خلط انگیزه و انگیخته: در این مغالطه با اشاره به انگیزه های یک نظریه پرداز از آن نظریه دفاع شده یا نظریه مورد انکار قرار می گرد. البته مغالطه جناب پیروزمند وجه دیگری هم دارد که در آن نظریه های علوم انسانی جدید، نه با تکیه بر انگیزه های نظریه پرداز همان نظریه، بلکه با اشاره کاملا اجمالی و نادقیق به انگیزه های ابتدایی یک جریان تاریخی که در هر مقطع از زمان می تواند تغییراتی کرده باشد و انگیزه های دیگری در هدایت آن دخالت کرده باشد و ... مورد انتقاد قرار گرفته اند.
به نظر می رسد این شیوه از بحث و طرح یکسری ادعاهای کلان بدون براهین تاریخی و عقلی بحث را از حالت علمی خارج می سازد و جو کلی گویی را در جامعه دامن می زد. روش اصولی بحث در این زمینه آن است که جناب پیروزمند و اعضاء محترم فرهنگستان علوم اسلامی یکی از نظریه های علمی را مبتنی بر آخرین دستاوردهای آن مورد بحث قرار داده، ضعف مبانی آن نظریه و ناکارآمدی آن را در مقام تبیین، پیش بینی و کنترل پدیده مورد بحث آن علم نشان دهند و در صورتی که نظریه با انجام اصلاحات موردی قابل استفاده است، اصلاحات لازم را انجام داده و در غیر اینصورت نسبت به ارائه نظریه جدید اقدام کنند، روندی که تا کنون در عرصه تحولات علمی انجام شده است.
عوامل انحطاط غرب چیست؟
جناب پیروزمند با بیان این جمله که "علوم انسانی جدید توانسته است توسعه مادی را تئوریزه كند و به همراه آن بشر امروز را با چالشهایی چون بی هویتی، ترس، ناامنی، ابتذال، انحطاط اخلاقی، فقر عاطفه و معنویت روبرو کرده است." گویا ریشه تمامی مشکلات بشر امروز را گسترش انحراف در علوم انسانی جدید می دانند که این نیز محصول "افزایش کمی و کیفی دامنه آن انحراف تاریخی است كه در نگرش نسبت به انسان و جهان و ارتباط انسان با جهان و خداوند در غرب اتفاق افتاد." هر چند یک نظریه نادرست می تواند زمینه انحرافات اجتماعی را فراهم آورد، اما باید توجه داشت که منحصر دانستن انحرافات اجتماعی در به کار گیری نظریه نادرست، کار درستی نیست و در کنار آن باید به سایر علل و عوامل انحرافات اجتماعی به عنوان یک پدیده اجتماعی توجه داشت. فرض کنید ما یک نظریه که از لحاظ مبانی کاملا دینی و از لحاظ نظری کاملا قابل دفاع است در اختیار داشته باشیم، اما از یک سو توان استفاده درست از این نظریه را نداشته باشیم و از سوی دیگر جامعه پذیرای دیدگاه های طرح شده توسط آن علم را نداشته باشد، در این صورت این نظریه نمی تواند در عرصه عمل کارآمد باشد و جامعه را به تکامل برساند. البته ناتوانی مدیران در استفاده صحیح از نظریات علمی و عدم آمادگی جامعه برای طی مسیر کمال تنها بخشی از عواملی است که می تواند در پدید آمدن انحرافات اجتماعی که جناب پیروزمند به آن اشاره کرده اند ایفای نقش کنند.