كدام ملاك معقوليت؟!
مطالعه در باب امكان يا امتناع علم ديني، بررسي پيشفرضهاي هريك از اين دو مدعا و درنهايت ارزيابي چگونگي تحقق اين آرمان و تلاش علمي در راه تدوين علوم انساني - اجتماعي اسلامي، همواره از اهداف و برنامههاي اساسي پژوهشكده حوزه و دانشگاه بوده است. برگزاري سمينار »فلسفهي علوم اجتماعي از ديدگاه اسلامي« و سمينار »علم ديني«، انتشار سه مجموعه مقالات در خصوص علم ديني و بازسازي علوم انساني از ديدگاه اسلامي، تدوين كتاب »عينيت و ايدئولوژي در علم انساني«، اختصاص دو شماره از فصلنامهي حوزه و دانشگاه به موضوع »علم ديني« و چاپ دهها مقاله در خصوص موضوعات مرتبط با علم ديني در اين فصلنامه و همچنين تأسيس گروه فلسفهي علم در ماههاي اخير، نشان از دغدغه و حساسيت اين پژوهشكده نسبت به موضوع علم ديني دارد.
مروري كوتاه بر نظريات ارائه شده در خصوص روابط ميان علم و دين، امكان يا عدم امكان علم ديني و نحوهي دستيابي به علم ديني، مبيّن اين نكتهي بنيادين است كه نوع واكنشهاي صورت گرفته در قبال اين مباحث، ارتباط تنگاتنگي با رويكرد علمي، فلسفي و ديني نظريهپردازان نسبت به دو مقولهي علم و دين دارد؛ به عبارت ديگر، ممكن يا غيرممكن دانستن علم ديني در نزد متفكران مختلف، وابستگي تمام به اين مطلب دارد كه آنها چه هويتي براي علم و دين قايلاند؟ حدود و زبان اين دو را چگونه ميبينند؟ چه انتظاراتي از آن دو دارند؟ و .... از اين رو ارائهي پاسخ مبنايي به سؤال امكان يا امتناع علم ديني، منوط به سلسله بحثهاي گستردهاي در حوزهي فلسفهي دين و فلسفهي علم است.
فصلنامهي حوزه و دانشگاه براي فراهم نمودن بخشي از مباني نظري مباحث فوق، اين شماره را به موضوع فلسفهي علم اختصاص داده تا در حد توان خود يكي از مقدمات نظري موضوع علم ديني را مورد بحث و بررسي قرار دهد.
فلسفهي علم يكي از حوزههاي نسبتاً جديد معرفت بشري است كه به بررسي ماهيت علم ازحيث فلسفي، و كاوشهاي نظري در خصوص نظريات علمي ميپردازد. به تعبير ديگر، اين حوزهي معرفتي ميكوشد به پرسشهايي از اين دست پاسخ دهد كه علم چه ويژگيهايي دارد؟ مرز تمايز آن از غيرعلم چيست؟ »روش علمي« كدام است كه، به حسب ادعا، به نتايج ممتاز و قابل اتكا منجر ميشود؟ و .. .
در اين ميان بحث »ملاك معقوليت نظريات علمي« يا »مسئلهي تميز علم از غيرعلم« كه از مباحث مهم و اساسي فلسفهي علم هستند، ارتباط وثيقي با بحث علم ديني دارند؛ چراكه اگر واقعاً ملاكي براي معقوليت معرفت علمي نسبت به ساير معارف بشري و مرزي براي تميز علم از غيرعلم وجود داشته باشد، علم ديني موردِ انتظار هم بايد واجد آن ملاك معقوليت باشد، تا بتوان به درستي بر آن اطلاق علم نمود؛ و هم برآمده از متون مقدس ديني باشد تا بتوان آن را با قيد ديني مقيد و با صفت ديني توصيف كرد. اما اين ملاك معقوليت علمي چيست؟ و مرز بين علم و غيرعلم كجاست و چگونه و براساس چه ضابطههايي معين ميگردد؟ و مهمتر از آن، آيا واقعاً ملاكي براي معقوليت نظريات علمي و مرزي براي تميز علم از غيرعلم وجود دارد؟ اين پرسشها، جزء پرسشهاي ديرينه و پرمناقشهي حوزهي فلسفهي علم هستند كه از نخستين جريانهاي شكل گرفته در فلسفهي علم، همچون پوزيتويسم منطقي، تا به امروز همواره ميان فلاسفهي علم مطرح بودهاند.
پوزيتويسم منطقي، كه با جريان حلقهي وين شكل گرفت، بر اين عقيده بود كه علم حاصل به كارگيري روش تجربي است كه در آن واقعيات با مشاهدهي دقيق جمعآوري ميشوند و سپس به مدد نوعي شيوهي منطقي، قوانين و نظريههاي علمي از آن استنتاج ميگردد.
پس از طرح اين ديدگاه، نقدهاي بسياري بر آن وارد گرديد، به طوري كه امروزه برخي اين نظريه را نظريهاي ابطال شده معرفي ميكنند. اما بعيد به نظر ميرسد كه بتوان اين نحلهي فلسفهي علم را - كه اعضاي آن تمام تلاش خود را در راه خلق فلسفهاي سازگار با تحولات عظيم و پيشرفتهاي شگرف علمي زمانشان صرف كردند - به عنوان نظريهاي ابطال شده، از دور مباحث فلسفي خارج دانست. به همين جهت براي درك جامع و دقيق آموزههاي فلسفي پوزيتويستهاي منطقي بايد آراي اعضاي اصلي حلقهي وين مورد بحث و تأمل جدي قرار گيرد تا دقيقاً مشخص شود كه پروژهي آنها داراي چه ضعفها و نقصهايي بوده و براي ترميم آن چه تلاشهايي صورت پذيرفته است.
جريان مهم ديگري كه در فلسفهي علم شكل گرفت و در كشور ما نيز به طور گستردهاي مطرح و مورد نقد و ارزيابي واقع شد، جريان ابطالگرايي بود. پاپر در مقام معارضه با جريان پوزيتويستي اعلام داشت كه تجربه و استقرا نهتنها قادر به اثبات يا تأييد نظريههاي علمي نيست، بلكه حتي در فرآيند نيل به نظريههاي علمي هم نقشي برعهده ندارد و در اين راستا به ارائه نظريهي ابطالگرايي پرداخت. اما پيامدهاي منطقي و روششناختي نظريهي ابطالگرايي پاپر او را به قراردادگرايي كشانيد و سرنوشت ابطال را به پذيرش گزارههاي مبنايي براساس يك تصميم، توافق و قرارداد انجام شده توسط جامعهي علمي گره زد كه براين اساس ديگر هيچ ابطالي دلالت بر كذب نظريههاي ابطال شده نداشت. به عبارت ديگر، پاپر از يك طرف تجربه را به عنوان مبنايي براي معقوليت علمي پذيرفت و از طرف ديگر بر اين نكته پاي فشرد كه با تكيه بر تجربه نميتوان نادرستي نظريهاي را اثبات كرد و بدينترتيب روششناسي پاپري در دامن شكگرايي معرفتشناختي فرو غلطيد.
اما بحث تجربهگرايي وشاخهي ابطالگرايي پاپري آن، عليرغم ضربات فراواني كه بر پيكر آن وارد گرديد، از نفس نيفتاد و همچنان به حيات خود ادامه داد. تعابير جديدي از ابطالگرايي توسط فلاسفهي علم ارائه گرديد تا اين نظريه را از ابطال برهاند. نمونهاي از اين تلاشها را ميتوان در آثار ليپتون ملاحظه كرد. به عقيدهي ليپتون استدلالي كه معتقد است سرانجامِ ابطالگرايي فروافتادن در ورطهي شكگرايي معرفتشناختي است، مبتني بر يك رويكرد خاص به نظريهي توجيه در معرفتشناسي است و چنانچه رويكرد وثاقتگرايي را جايگزين رويكرد موجود كرده و آن را به عنوان مبناي نظريهي توجيه بپذيريم، نهتنها دچار شكگرايي معرفتشناسانه نخواهيم شد، بلكه نظريه ابطالگرايي پاپري بهترين قرائت از نظريهي معقوليت معرفت علمي را در اختيار ما قرار ميدهد.
قابل تأمل براي موضوع علم ديني آن است كه هر دو مكتب اثباتگرايي و ابطالگرايي محدوديتهايي را براي دخالت ارزشها و بينشهاي فردي، اجتماعي و ديني در عرصهي گردآوري و داوري نظريههاي علمي قايل ميشوند. به همين دليل اين دو نظريه در پروژهي تدوين علم ديني كمتر مورد توجه قرار گرفتهاند. در مقابل فلسفهي علم امثال كوهن، به اين دليل كه به نقش ارزشها و بينشهاي اجتماعي در مراحل مختلف تلاش علمي، اعم از مقام گردآوري و كشف و مقام داوري و توجيه، توجه كرده، بيشتر مورد استقبال فلاسفه و متفكران ارزشمدار قرار گرفته است. بيترديد براي اينكه بتوان از آموزههاي چنين نظريهاي به عنوان مبنايي براي تدوين علم ديني استفاده كرد، بايد به درستي، اين نظريه و ريشههاي شكلگيري و تبعات فلسفي آن را مورد تأمل قرار داد.
تامس كوهن پس از مطالعهي تاريخ علم، با رويكردي كلگرايانه به نظريات علمي و استفاده از آموزههاي نظريهي گشتالت به اين نتيجه رسيد كه تمامي مشاهدات، آزمايشها و ابزارهايي كه دانشمندان براي آزمايشهاي خود ابداع يا اختراع ميكنند، متناسب با مجموعهاي از باورها و تعهدات متافيزيكي، نظري و مفهومي آنها - كه حاصل نگرش ويژهي آن جامعهي علمي به هستي است - ميباشد.
در اين ديدگاه، سنتِ پژوهشي حاصل از پارادايم، چنان تصوير يكپارچهاي از جهان ارائه مينمايد كه فهم آن براي كسي كه در آن پارادايمِ پژوهشي مشغول نيست به هيچ وجه ممكن نميباشد و براي فهم آن ناچار بايد از جهاني به جهاني ديگر و از چارچوب فكري خاصي به چارچوب فكري ديگر نقل مكان كند. نتيجهي اين نوع نگرش خاص به علم كه توسط كوهن ارائه گرديد، آن است كه پس از وقوع يك انقلاب علمي، جهانِ پژوهشِ دانشمند با جهاني كه قبلاً در آن ميزيست، از حيث مفاهيم، مسائل و روشهاي حل مسائل و ... به طور كامل قياسناپذير خواهد بود و هيچگونه ملاكي كه فراتر از پارادايم علمي باشد و بر اساس آن بتوان به داوري ميان دو نظريهي علمي پرداخت وجود ندارد.
قياسناپذيري كه يكي از بارزترين دستاوردهاي نظريهي علم كوهن به شمار ميآيد، در عين حال، يكي از مشكلات اساسي آن نيز هست. مطابق اين ديدگاه ديگر هيچ ملاك معقولي براي اخذ و طرد نظريهها باقي نميماند و گزينش يا رد نظريههاي علمي توسط دانشمندان، تنها براساس پارادايم حاكم بر جامعهي علمي به وقوع ميپيوندد. كثيري از فلاسفهي علم بر اين باورند كه نتيجهي اين ديدگاه چيزي جز نسبيگرايي و نفي رئاليسم علمي نخواهد بود. جالب اينجاست كه نتايج و تبعات اين نظريه به گونهاي بود كه خود كوهن نيز در مراحل بعدي زندگي علمياش دست به اصلاح آن زد، تا در مقابل اتهام ضديت با رئاليسم علمي و قبول نسبيگرايي از خود دفاع كند. علاوه بر اين، تني چند از فلاسفهي علم، همچون سِنكي و پُل هوي نيز كوشيدند تا ضمن پذيرش زمينههايي كه كوهن را به قياسناپذيري نظريات علمي و پارادايمها كشانده بود، تفسير و تعبير جديدي از تز قياسناپذيري ارائه دهند كه تعارضي با رئاليسم علمي نداشته باشد.
در اين ميان لاكاتوش كوشيد با توجه به دو ديدگاه مخالف پاپري و كوهني، نظريهي تركيبي جديدي ارائه كند كه از يك طرف معقوليت معرفت علمي را كه پاپر به دنبال آن بود تأمين نمايد و از طرف ديگر نقدهاي وارد فايرابند و كوهن بر فلاسفهي علم را مورد توجه قرار دهد. به نظر لاكاتوش، فايرابند و كوهن چون راهي براي معقول ساختن علم نيافته بودند، تسليم نسبيگرايي و نفي رئاليسم علمي شدند و بر اين اساس نظريهاي ارائه كردند كه نه تنها پايههاي معقوليت معرفت علمي، كه پايههاي هر نوع معقوليتي را ويران ميسازد.
لاكاتوش در بررسي تاريخي مواضع پاپر درقبال ابطالگرايي، به سه قرائت متفاوت از ابطالگرايي ميرسد و ميكوشد تا با نقد ابطالگرايي نوع اوّل و دوم و دفاع از ابطالگرايي نوع سوم، معقوليت معرفت علمي را به اثبات برساند. وي سعي كرد عناصر مواضعهگرايانهي ابطالگرايي پاپري را تقليل داده و نسخهي پيچيدهي ابطالگرايي روششناختي را جايگزين نسخهي سطحي آن سازد. نتيجهي تلاشهاي لاكاتوش در اين زمينه به طرحي انجاميد كه با عنوان »روششناسي برنامهي پژوهشي علمي« شهرت يافت.
تلاش كساني همچون فريدمن، ليپتون، لاكاتوش، سنكي و ... در ارايهي تفسيرهايي جديد از نظريههاي ارائه شده در حوزهي فلسفهي علم و دفاع از هستههاي اصلي برخي از اين نظريات نشان ميدهد كه نظريههاي فلسفهي علم بهسادگي كنار گذاشته نميشوند و به احتمال زياد، اين نظريات، همچون ساير نظريات فلسفي، با بيان و ساختارهايي نو به حيات خود ادامه ميدهند و در هر برهه به بازسازي خود ميپردازند تا بتوانند پاسخ مناسب و قابل دفاعي براي پرسشهايي همچون چيستي علم و ملاك معقوليت معرفت علمي و ... فراهم آورند كه اين امر به تكثر روزافزون نظريههاي فلسفهي علم دامن زده است.
در پايان اشارهاي به مسئلهي تمييز نيز خالي از لطف نيست. عدهاي بر اين باورند كه هيچ ملاك مشخص و معيني براي تميز علم از غيرعلم وجود ندارد. يكي از آنان لري لودن است. وي ضمن اشاره به تاريخچهي مختصري از ديدگاههاي مطرح شده از زمان ارسطو تا پاپر و با برشمردن برخي از شروط لازم و كافي براي ملاك تميز علم از غيرعلم، به اين نتيجه ميرسد كه تاكنون فلاسفه موفق نشدهاند ملاكي را ارائه كنند كه بتواند تفكيك شهودي ميان معرفت علمي و غيرعلمي را تبيين نمايد. لودن ضمن برشمردن احتمالاتي چند در خصوص تفسير اين شكست (از قبيل آنكه ممكن است اين شكستها ناشي از فقر تصورات فلسفي ما باشد و..) از تصريح به اين امر كه هيچ ملاك معتبري براي جداسازي علم از غيرعلم يا شبه علم وجود ندارد، يا اينكه هرگونه سؤال جدي معرفتشناختي و روششناختي دربارهي مدعيات علمي بيفايده است سرباز ميزند. لودن با اشاره به ارزشبار بودن اصطلاح علم در فرهنگ امروزي و بازگو كردن عواقب غيرمعرفتي اين اصطلاح از قبيل عواقب اجتماعي، سياسي، اقتصادي، اخلاقي و ... به اين نكتهي مهم اشاره ميكند كه ملاكهاي تميز - همان مسألهاي كه به زعم پاپر مسألهي محوري معرفتشناسي است - در طول تاريخ معمولاً به عنوان ابزار جنگي خودساختهاي براي بيرون راندن رقيب از صحنه و بياعتبار كردن آن به كار رفته است.
با توجه به بحثهاي گستردهاي كه امروزه در زمينهي فلسفهي علم در دانشگاههاي معتبر دنيا در حال انجام است و با عنايت به اينكه در پروژهي تدوين علم ديني ناگزير از طرح چنين مباحثي خواهيم بود، اين سؤال مطرح خواهد شد كه بستر آموزشي و پژوهشي كشور تا چه اندازه آمادگي پرداختن به اين موضوع را فراهم آورده است و ما به چه ميزان اين موضوع را جدي گرفتهايم و آن را در دستور كار مراكز علمي - پژوهشي قرار دادهايم؟ و آيا راهاندازي تنها يك گروه فلسفهي علم در يكي از دانشگاههاي كشور، آن هم در مقطع كارشناسي ارشد كه آن گروه هم عليرغم اهداف اوليهي خود - به دليل مشكلاتي كه با آن دست به گريبان است - نتوانسته بستر مناسبي براي پژوهشهاي عميق وگسترده در باب فلسفهي علم فراهم آورد، ميتواند پاسخگوي چنين موضوع مهم و گستردهاي باشد؟
به هرحال، اميد ميرود گروه تازه تأسيس فلسفهي علم پژوهشگاه حوزه و دانشگاه بتواند با تلاشي پيگير و با همكاري ساير مراكز علمي - پژوهشي كشور گامهاي بلندي در اين راه صعب و دشوار بردارد و زمينههاي معرفتشناختي و روششناختي لازم را براي تدوين علم ديني - كه رسالت اصلي اين پژوهشگاه است - فراهم آورد. انشاءاللّه.
سید محمد تقی موحد ابطحی