رئاليسم علمي
رئاليسم علمي
سید محمد تقی موحد ابطحی
همانگونه كه در مقدمهي مقالهي »هستيشناسي علم« مطرح شده است، هنوز به طور دقيق مشخص نيست كه رئاليسم و بهويژه رئاليسم علمي دقيقاً در مورد چه چيزهايي بحث ميكند يا بايد بحث كند و به همين دليل نميتوان انتظار داشت كه مجموعهاي مشتمل بر چند مقاله بتواند تمامي ابعاد چنين بحث فلسفياي را روشن سازد. اما به هر حال فصلنامهي حوزه و دانشگاه در تداوم رسالت خود جهت پرداختن به مبادي فلسفي علوم، كوشيده است تا سلسله مقالاتي را در ارتباط با اين بحث فلسفي (كه به تعبير رزنبرگ يكي از جنجاليترين مسائل و موضوعات در فلسفهي علم ميباشد) گرد آورد و تقديم علاقهمندان به مباحث فلسفهي علم گرداند.
يكي از مسائل جذاب و مورد علاقهي فلاسفه در حوزهي مباحث معرفتشناسي در طول تاريخ، مسئلهي رئاليسم است. شايد بتوان گفت كه آغازين انديشههاي فلسفي مدون و مكتوب كه از انديشمندان يونان باستان، نظير سقراط و افلاطون به دست ما رسيده، در تقابل با آراي سوفسطاييان مطرح گشته است. شعار سوفسطاييان آن بود كه حقيقتي وجود ندارد و بر فرض وجود، قابل شناسايي نيست و اگر هم قابل شناسايي باشد، انتقال آن به ديگري ممكن نيست؛ سه عقيدهاي كه منطبق است با سه رويكرد ويژه در بحث رئاليسم، يعني رئاليسم هستيشناختي، معرفتشناختي و معنا شناختي.
به هر روي، از زمان سقراط، افلاطون و ارسطو به اين سو اين مسئلهي فلسفي با فراز و نشيبهاي بسياري روبهرو شده است تا آنكه در نيمههاي قرن بيستم و پس از نقدهاي وارد شده به پوزيتيويسم منطقي، رويكردهاي ضدرئاليستي در گرايشهاي مختلف آن قوت يافتند و واقعگرايان را به چارهانديشي مجدد در عقايد خود واداشتند.
هرچند دستهبنديهاي مختلفي در بحث از رئاليسم پيشنهاد شده است، اما گمان ميرود كه تمامي مباحث صورت گرفته در اين موضوع را بتوان در چهار دستهي مباحث هستيشناختي، معرفتشناختي، روششناختي و معناشناختي گنجاند.
از مسائل فلسفي مرتبط با بحث رئاليسم، جايگاه آن در مباحث فلسفي و معرفتشناختي و ربط و نسبت ميان ساحتهاي مختلف رئاليسم از حيث تقدم زماني و رتبي و روابط منطقي است. آنچه در بادي امر به نظر ميرسد، آن است كه رئاليسم مستلزم پذيرش صدق (به معناي مطابقت با واقع) است. نكتهي ديگر آنكه با استناد به انديشهورزيهاي فيلسوفان پيش از سقراط كه عمدتاً در ارتباط با مباحث هستيشناختي بوده است، دست كم ميتوان بر تقدم زماني مباحث هستيشناختي نسبت به مباحث معرفتشناختي حكم كرد و از طرف ديگر با اين استدلال كه هر گونه ادعايي دربارهي هستي و چگونگي آن، منطقاً مستلزم پذيرش امكان شناخت است، ميتوان مباحث معرفتشناختي را از حيث منطقي مقدم بر مباحث هستيشناختي معرفي كرد.
نكتهي ديگري كه در اين زمينه شايستهي ذكر است اين كه بحث و بررسي در مورد مسائل فلسفي در چند قرن اخير و در پي اهميت يافتن علوم تجربي، تا حدودي رويكرد طبيعتگرايانه به خود گرفته و مقيد شدن به روشهايي كه دانشمندان در فعاليتهاي علمي خود به كار ميگيرند، به عنوان يك اصل، پذيرفته شده است. بحث از رئاليسم نيز به عنوان يكي از بحثهاي فلسفي تحت تأثير اين فضاي فكري قرار گرفته و عنوان جديد رئاليسم علمي بر آن نهاده شده است.
نكتهي پراهميت در زمينهي شرايط جديد به وجود آمده در عرصهي مباحث فلسفي آن است كه حتي اگر نخواهيم با قرائت تند و افراطي طبيعتگرايانه همراهي كنيم، بايد توجه داشته باشيم كه ديدگاههاي عرضه شده در زمينهي مسائل هستيشناختي، معرفتشناختي، معنا شناختي و... بايد بتواند در ارتباط با علوم تجربي كفايت لازم را داشته باشد؛ و به دليل همين اهميت، مقالات اين شمارهي فصلنامه عمدتاً در ارتباط با بحث رئاليسم علمي تدارك ديده شده است.
در اولين مقالهي اين شماره با عنوان »معرفتشناسي باور تجربي از ديدگاه بنجور«، اين مطلب عنوان شده است كه آگاهي نسبت به صدق (مطابقت با واقع) باورها به طور مستقيم در حيطهي توان انسان نيست و تنها از طريق واسطه ميتوان به صدق (يا دستكم به صدق تقريبي) دست پيدا كرد. بنجور اين واسطه را همبستگي ميان باورها ميداند و در پاسخ به اين نقد كه ممكن است نظام همبستهاي از باورها به طور كامل بيارتباط با جهانِ خارج باشد، به دو نكتهي مهم اشاره ميكند: يكي آن كه ميان همبستگي و سازگاري محض تفاوت وجود دارد و ديگر آن كه، نظام همبسته بايد شرط مشاهده را هم - البته به روشي غير از روش مبناگرايان - برآورده سازد.
نكتهي انتقادي در مورد شرط مشاهده كه توسط بنجور ارائه شده (باور مزبور به لحاظ علّي توسط تأثير محيط يا فضاي خاصي بر ارگانهاي حسي توليد شده باشد.) آن است كه اين شرط به منظور ارزيابي ميزان موجه بودن و به تبع آن، ميزان تطابق با واقعيتِ بخشي از باورهاي تجربي (نظريههاي علمي برخوردار از هويات مشاهدهناپذير) كفايت نميكند.
واسطهي ديگري كه براي نيل به صدق باورهاي تجربي پيشنهاد شده، توفيق تجربي نظريههاست. برهاني كه در اين زمينه ارائه شده و به برهان معجزه نبودن شهرت يافته، هر چند داراي تقريرهاي مختلف است - بر آن است كه توفيق تجربي نظريههاي علمي بالغ را بايد نشانهاي از صدق (يا دست كم صدق تقريبي) آن دانست، وگرنه بايد به تصادف محض يا معجزه متوسل شد.
اما بسياري از ضد واقعگرايان، از جمله لائودن و ون فراسن بر اين برهان خدشه وارد كردهاند؛ به طور مثال، ون فراسن مدعي ميگردد كه نه معجزهاي در كار است و نه ضرورتي براي اعتقاد به رئاليسم وجود دارد. وي پيشنهاد ميكند كه علم را يك پديدهي زيستشناختي تصور كنيم كه با محيطش در تعامل است. در اين صورت نظريههاي علمي در يك حالت رقابت زاده ميشوند و فقط در صورتي باقي ميمانند كه بتوانند بهتر از رقباي خود نظمهاي طبيعت را نشان دهند. به عقيدهي ون فراسن، ديدگاه او بديل قابل قبولي براي رئاليسم است و پذيرش آن به لحاظ معرفتشناختي مخاطرات كمتري در پي دارد؛ چرا كه شخص را از باورهاي متافيزيكي نجات ميدهد. ديدگاه ون فراسن در مقالهي »ون فراسن و تجربهگرايي برسازنده« مورد بررسي و ارزيابي قرار گرفته است.
البته رئاليستها هم در قبال اين انتقادها ساكت ننشسته و به ارائهي پاسخهايي چند پرداختهاند. از جمله اينكه انتقاد ارائه شده به اين برهان، مبني بر دوري بودن آن، با اتخاذ ديدگاه درونگرايانه مرتفع خواهد شد و عليرغم ادعاهاي ون فراسن، صدق نظريههاي علمي بالغ، به عنوان هدف علم، بهترين تبيين براي توفيق تجربي علم و چگونگي فعاليت دانشمندان است. بحث و بررسي دربارهي برهان معجزه نبودن و نقدهاي وارد بر آن و پاسخهاي ارائه شده در اين زمينه، در مقالهي »برهان معجزه نبودن در دفاع از رئاليسم علمي« ارائه گرديده است.
علاوه بر اين برهان، براهين ديگري هم در دفاع از رئاليسم ارائه شده است كه نمونههايي از آن، به طور مثال، »استدلال بر اساس بهترين تبيين«، »استدلال بر اساس عدم امكان ابزاريانگاشتن تمامي نظريات علمي«، »استدلال متكي بر گريزناپذيري بهكارگيري مفاهيم نظري در نظريات علمي«، »برهان اتصال: امكان وحدت بخشيدن به نظريات علمي« و ... در مقالهي »ون فراسن و براهين رئاليسم علمي« مطرح و نقدهاي ون فراسن، به عنوان يكي از برجستهترين فيلسوفان علمِ ضد رئاليسم، به اين براهين بيان گشته است. برخي ديگر از براهين پيشنهاد شده در دفاع از رئاليسم علمي، نقدهاي وارد بر آن براهين و نيز دفاعياتي كه رئاليستها ميتوانند در قبال اين نقدها مطرح سازند، در مقالهي »هستيشناسي علم« مطرح گرديده است.
يكي ديگر از رويكردهاي مورد استفاده در ردّ رئاليسم علمي، ديدگاهي مبتني بر تاريخ علم و تغييرات انقلابي به وقوع پيوسته در آن است كه تحت عنوان »استقراي بدبينانه« توسط لائودن ارائه شده است. تامس كوهن كه پايهگذار بهرهگيري از تاريخ علم جهت پاسخگويي به مسائل فلسفه علم است، در كتاب ساختار انقلابهاي علمي، از طريق تمسك به مثالهايي از تاريخ علم استدلال ميكند كه در تاريخ علم گسستهايي پديد ميآيد كه منجر به تغيير پارادايمهاي حاكم بر علم ميگردد، به طوري كه بسياري از هويات نظري مفروض در پارادايم قبلي طرد ميشوند يا معناي كاملاً متفاوتي مييابند و نظريههايي كه زماني درست قلمداد ميشوند، نادرست پنداشته ميشوند. ضد رئاليستها با استناد به اين مطلب، چنين عنوان ميكنند كه وقوع انقلابهاي علمي، ما را منع ميكنند كه براي هويات به كار گرفته شده در نظريات علمي، وجود واقعي، و به تبع آن براي نظريههاي علمي برخوردار از آن هويات، بحث از تطابق با واقع را مطرح نماييم.
هر چند كوهن با ارائهي اين ديدگاه در زمرهي ضد رئاليستها قرار گرفته است، اما مقالهي »ريشههاي واقعگرايي در نگرش غير واقعگرايانهي كوهن« به اين مطلب مهم اشاره ميكند كه كوهن از دو جهت رئاليست به شمار ميآيد: اول آنكه كوهن وقوع اعوجاج در نظريات علمي را نشان دهندهي مقاومت جهان در برابر نظريههاي ارائه شده ميداند (امري كه نشاندهندهي اعتقاد او به رئاليسم هستيشناختي است.) و ديگر آن كه هر چند او، به تصريح، دستيابي و حتي نزديك شدن به معرفت حقيقي را غير ممكن ميداند، امّا از آنجا كه وي رويكرد فلسفي خود در باب علم را از تاريخ علم اخذ كرده و قايل به وجود تاريخ علمي مطابق با واقع بوده است، يقيناً از لحاظ معرفتشناختي در حوزهي تاريخ، رئاليست خواهد بود.
در مورد ون فراسن نيز اين مطلب بيان گرديده است كه هر چند وي از لحاظ معرفتشناختي در زمرهي ضدرئاليستها قرار دارد، امّا از آنجا كه منكر وجود هويات مشاهدهناپذير نيست و تفسير لفظي نظريهها را هم پذيرفته است، از لحاظ هستيشناختي و معناشناختي واقعگراست. خلاصه آنكه، كوهن و ون فراسن و به احتمال قوي هيچ فيلسوف ديگري نميتواند مطلقاً مخالف رئاليسم باشد؛ چرا كه هر گونه گام برداشتني در عرصهي علم و عمل مستلزم پذيرش ساحتي از رئاليسم خواهد بود.
