تبليغاتX
smtmabtahi

smtmabtahi

علمی _ فلسفی _ داستانی

آرام‏دل

برگرفته از: جوادى آملى، عبداللّه (1378). تفسير موضوعى قرآن كريم، مراحل اخلاق در قرآن، قم، مركز نشر اسراء.

 سكون

 سالك وقتى به مرحله‏ى يقين رسيد، مى‏آرمد و چيزى او را مضطرب نمى‏كند؛ زيرا مشاهده مى‏كند و مى‏يابد كه كارگردان جهان هستى خداست و او قائم به قسطى است كه بر محور قسط و عدل، جهان را اداره مى‏كند و سراسر كار او حكمت است؛ نيز مى‏يابد كه اگر خود را به او بسپارد، بهره مى‏برد؛ از اين رو خود را به او وامى‏گذارد و آن‏گاه به »طمأنينه« مى‏رسد، اضطراب‏ها از او رخت برمى‏بندد و مى‏آرمد.

 

 اقسام سكون

 سكون دو قسم است: سكون قبل از حركت كه تحجّر، ركود، جمود و غفلت است و سكون بعد از حركت كه وصال، شهود، طمأنينه و امن است.

 قرآن كريم از كسى كه حركت نكرده و در راه تهذيب روح قدم ننهاده است و بى‏خبر از همه‏جا، امنيّت كاذبى دارد، مذمّت مى‏كند: »فَلَا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ« )اعراف، 99) و از آنها به عنوان كسانى كه خسارت ديده و سرمايه را باخته‏اند و خود را در امان مى‏بينند و نمى‏دانند كار به دست ديگرى است ياد مى‏كند. اين همان، سكون قبل از حركت است.

 اما كسى كه غافل نيست و مى‏فهمد مقصدى هست و راه رسيدن به آن مقصد را با ارشاد راهنمايان الهى طى مى‏كند و به مقصد مى‏رسد و مقصود خود را مشاهده مى‏كند، مى‏آرمد و مطمئن مى‏شود. اين احساس آرامش و امنيت، همان طمأنينه‏اى است كه قرآن كريم درباره‏ى آن مى‏فرمايد: »أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ« )رعد، 28) و در جاى ديگر نيز مى‏فرمايد: افراد مطمئن از امنيت صادق برخوردارند: »الَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمْ الْأَمْنُ وَهُمْ مُهْتَدُونَ« )انعام، 82)، »أَلَا إِنَّ أَوْلياءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ« )يونس، 62). اين، امنيت و سكون بعد از وصول است.

 

 اضطراب در اثناى حركت

 قرآن حكيم همان‏طور كه درباره‏ى سكون قبل از حركت و سكون بعد از وصول سخنى دارد، در مورد اضطراب اثناى حركت كه زمينه‏ى سكون و آرامش را فراهم مى‏كند هم سخن مى‏گويد.

 كسانى كه در راه‏اند، چون مى‏دانند راهزن خطرناكى بر سر راهشان كمين كرده است: »لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ« )اعراف، 16)، مضطرب‏اند. آنها مى‏دانند انسان سالك جنگ تنگاتنگ با ابليسى دارد كه با هيچ كسى از سر صلح و صفا سخنى نگفته و نمى‏گويد. او نسبت به همه »عدوّ مبين« است و حيله‏هاى فراوان و دام‏هاى بى‏شمارى دارد و هركسى را با دام مناسب شكار مى‏كند: »لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلّاً كَثِيراً أَفَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ« )يس، 62). او هركدام از عالمان، زاهدان، عابدان، تاجران، زنان، مردان، جوانان و نوجوانان، سالمندان فرتوت، مسئولان و مردم را با دام مخصوصى شكار مى‏كند و بنابراين، سالك راه خدا بايد قهرمانى باشد تا بتواند در اين جهاد اكبر پيروز شود. اين جنگ، جنگ كوچك نيست تا با »كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ« )بقره، 249) پايان پذيرد، بلكه جنگ بزرگى است كه تنها با عنايت الهى بايد به پيروزى برسد؛ از اين رو چون چنين دشمنى با »خَيل« و »رَجِل« خود در مقابل، صف‏آرايى كرده و گفته است: »لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ« )حجر، 39)، »لَأُضِلَّنَّهُمْ وَلَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَلَآمُرَنَّهُمْ« )نساء، 119)، انسان سالك در اضطراب است كه با اين دشمن نيرومند اهل نبرد چگونه جنگ تنگاتنگ كند.

 از طرف ديگر، آيات فراوانى دلالت دارد كه شيطان، همانند »كلب معلّم« است و با همه‏ى قدرت و عداوتى كه دارد، تابع دستور تكوينى حق است، گرچه تشريعاً تبهكار است: »أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّيَاطِينَ عَلَى الْكَافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً« )مريم، 83) و »إِنَّا جَعَلْنَا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ لِلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ« )اعراف، 27).

 سكون بعد از اضطراب

 انسان سالك در اوايل امر از يك سو، هراسناك است و مى‏لرزد و از سوى ديگر، وقتى خود را به بارگاه قدس خداوند نزديك مى‏بيند جلال و شكوه خدا او را مرعوب مى‏كند؛ اما وقتى از منطقه‏ى خطر گذشت و به محور امن رسيد، كم‏كم اضطرابش فرو مى‏نشيند و مى‏آرمد: »إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ« )انفال، 2). اين تپش دل و اضطراب قلب، به اين جهت است كه انسان مؤمن خدا را، هم به عنوان مبدأ »قهر« مى‏شناسد و هم به عنوان مبدأ »مهر«، و مى‏ترسد مبادا از دستور او تخلف كند و از قهر او در امان نباشد. در سوره‏ى مباركه‏ى »زمر« مى‏فرمايد: »تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ«؛ مؤمنان و سالكان، كسانى هستند كه در ابتدا هنگامى كه آيات الهى بر آنها تلاوت مى‏شود و نام خدا برده مى‏شود، پوست‏هايشان مى‏لرزد و مضطرب مى‏شوند و سپس تن و جان آنان مى‏آرمد و مطمئن مى‏شود.

 مهمانى كه به جايى ناآشنا مى‏رود، ابتدا مضطرب است، اما وقتى نشانه‏ى لطف ميزبان را ديد، مى‏آرمد. انسان سالك مى‏بيند همراه او خداى اوست و راه او نيز صراط خداى اوست. او در صراطى گام مى‏نهد كه راه محبوب اوست و همراه كسى اين راه را طى مى‏كند كه محبوب اوست: »مرا همراه و هم راه است يارم«؛ از اين رو مى‏آرمد و اين، سكون ممدوح است.

 گاهى در حادثه‏اى سخت، عارف همانند سنگى كه در كنار او آرميده، آرام است، ولى ديگران مضطرب‏اند. آن سنگ، آرام است، چون جاهل يا غافل است و نمى‏داند كه چه توفان توفنده‏اى در پيش است، اما آرامش عارف از آن جهت است كه مى‏داند همه‏ى كارها به دست مصلح كلّ، يعنى »ربّ العالمين« است، ولى ديگران كه كم و بيش از آن رخداد سهمگين باخبرند، درحال اضطراب‏اند كه آينده چه مى‏شود؛ زيرا آنان براى بعد از اين عالم، چيزى تهيّه نكرده‏اند و آنچه تهيه كرده‏اند مربوط به همين دنياست؛ از اين رو مى‏ترسند مطلوبشان از دست برود و آنان با دست تهى به جايى سفر كنند كه براى آن‏جا زاد و توشه‏اى فراهم نكرده‏اند و به همين جهت هم مضطرب‏اند و اضطراب هم هميشه نشانه‏ى نرسيدن است. كسى كه اصلاً حركت نكرده است، اضطرابى ندارد و مانند شخص خوابيده، غافلانه به سر مى‏برد و سالكى كه به مقصد رسيده است نيز مى‏آرمد، چون راضى به رضاى »ربّ العالمين« است، اما كسى كه حركت كرده، ولى هنوز به مقصد نرسيده، گاهى مضطرب است و گاهى مى‏آرمد. براى چنين كسى بهتر از توكّل و اعتماد به قدرت حق چيزى نيست؛ چون مى‏داند كه خودش توان حل مشكلات را ندارد و بايد كارش را بر عهده‏ى كسى بگذارد كه هم توان آن را دارد و هم معرفت آن را و هم جود و بخشش او زياد است و بخل نمى‏ورزد.

 از اين بيان روشن مى‏شود كه درجات سكون وابسته به يقين و درجات يقين، وابسته به درجات معرفت است و درجات معرفت همان‏طور كه از يك سو يقين را به لحاظ بينش به دنبال دارد از سوى ديگر به لحاظ گرايش، آرامش را به بار مى‏آورد، محبت‏ها را نيز به بار مى‏آورد؛ يعنى، درجات محبّت هم به درجات معرفت، وابسته است.(3)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:27  توسط سید محمد تقی موحد ابطحی  | 

غايت تعليم و تربيت

 برگرفته از چهل حدیث امام خمینی(ره)

 

 ... بدان‏كه نفس انسانى گرچه به يك معنا، كه اكنون ذكر آن از مقصود ما خارج است، مفطور بر توحيد، بلكه جميع عقايد حقه است، ولى از اول ولادت آن در اين نشئه و قدم گذاشتن در اين عالَم، با تمايلات نفسانيه و شهوات حيوانيه نشو و نما كند؛ مگر كسى كه مؤيّد من عنداللّه باشد و حافظ قدسى داشته باشد و آن چون از نوادر وجود است، جزو حساب ما نيايد؛ ما متعرّض حال نوع هستيم.

 و در مقام خود مبرهن است كه انسان در اول پيدايش، پس از طى منازلى، حيوان ضعيفى است كه جز به قابليت انسانيّت، امتيازى از ساير حيوانات ندارد و آن قابليّتْ ميزان انسانيت فعليه نيست. پس، انسان حيوانى بالفعل است در ابتداى ورود در اين عالم؛ و در تحت هيچ ميزان جز شريعت حيوانات، كه اداره‏ى شهوت و غضب است، نيست؛ و چون اين اعجوبه‏ى دهر ذات جامع يا قابل جمعى است، از اين جهت براى اداره‏ى آن دو قوّه، صفات شيطانى را از قبيل كذب و خديعه و نفاق و نميمه و ساير شيطنت‏هاى ديگر نيز به كار مى‏برد؛ و با همين سه قوّه، كه اصول مفسدات و مهلكات است، ترقى كند؛ و اين‏ها نيز در او نموّ و ترقى روزافزون نمايند و اگر در تحت تأثير مربّى و معلّمى واقع نشود، پس از رسيدن به حد رشد و بلوغ، يك حيوان عجيب و غريبى شود كه در هريك از شئون مذكوره گوى سبقت از ساير حيوانات و شياطين ببرد، و از همه قوى‏تر و كامل‏تر در مقام حيوانيت و شيطنت شود. و اگر بر همين حال روزگار بر او بگذرد و جز تبعيت هواى نفس در شئون ثلاثه نكند، هيچ‏يك از معارف الهيه و اخلاق فاضله و اعمال صالحه در او بروز نكند؛ بلكه جميع انوار فطريه‏ى او نيز خاموش گردد.

 پس، تمام مراتب حق - كه از اين سه مقام كه ذكر شد، يعنى معارف الهيه و اخلاق و ملكات فاضله و اعمال صالحه، خارج نيست - زيرپاى هواهاى نفسانيه پايمال گردد و متابعت از تمايلات نفسانيه وملايمات حيوانيه نگذارد در او حق، به هيچ‏يك از مراتب جلوه كند، و كدورت و ظلمت هواى نفس تمام انوار عقل و ايمان را خاموش كند و ولادت ثانويه كه ولادت انسانيه است، از براى او رخ ندهد و در همان حال بماند و ممنوع و مصدود از حق و حقيقت شود تا آن‏كه از اين عالم با همين حال رحلت كند و در آن عالَم، كه كشف سريره شود، خود را جز حيوان يا شيطانى نيابد و از انسان و انسانيت اصلاً يادى نكند و در آن حال در ظلمت‏ها و عذاب‏ها و وحشت‏هاى بى‏پايان بماند تا خداى تعالى چه خواهد.

 پس، اين حالِ تبعيت كامل است از هواى نفس، كه منع كامل كند از حق؛ و از اين جا مى‏توان فهميد كه ميزان بازماندن از حق متابعت هواى نفس است؛ و مقدار بازماندن نيز مقتدر شود به مقدار تبعيت؛ مثلاً اگر به واسطه‏ى تعليم انبيا و تربيت علما و مربيان، مملكت انسانيت اين انسان كذايى، كه در اوّل ولادت با آن سه قوّه هم‏آغوش بود و با ترقى و تكامل او آنها نيز ترقى و تكامل مى‏كردند، تحت‏تأثير تربيت واقع شد، و كم‏كم تسليم قوّه‏ى مربيه‏ى انبيا و اولياعليهم السلام گرديد، ممكن است چيزى بر او نگذرد جز آن‏كه قوه‏ى كامله‏ى انسانيه، كه در او به طريق استعداد و قابليت وديعه گذاشته شده بود، فعليت پيدا كند و ظهور نمايد و تمام شئون و قواى مملكت برگردد به شأن انسانيت و شيطان ايمان آورد به دستش؛ چنانچه در دست رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله ايمان آورد؛ فرمود: »إنَّ شَيطانى آمَن بِيَدى؛ شيطان من به دست من ايمان آورد.« و مقام حيوانيت او تسليم مقام انسانيتش شود، به طورى كه مركب مرتاض راهوار عالم كمال و ترقى و براق آسمان‏پيماى راه آخرت شود و ابداً سرخودى نكند و چموشى ننمايد؛ و بعد از تسليم شدن شهوت و غضب به مقام عدل و شرع، عدالت در مملكت بروز كند و حكومت عادله‏ى حقّه تشكيل شود كه كاركن در آن و حكم‏فرماى در آن، حق و قوانين حقّه باشد و قدمى بر خلاف حق در آن گذاشته نشود و به كلى از باطل و جور، عارى و برى گردد (2) ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:24  توسط سید محمد تقی موحد ابطحی  | 

علم نافع

برگرفته از چهل حدیث امام خمینی(ره)

 

 

اى عزيز! بدان كه اول منزل از منازل انسانيت، منزل يقظه و بيدارى است. انسان تا تنبه پيدا نكند كه مسافر است و بايد به طرف مقصد حركت كند، عزم براى او حاصل نشود و داراى اراده نگردد و بايد دانست كه از موانع بزرگ اين بيدارى آن است كه انسان گمان كند وقت براى سير وسيع است. طول امل و اميد حيات و رجاء سعه‏ى وقت، انسان را از اصل مقصد كه آخرت است و لزوم سير به سوى آن و لزوم اخذ رفيق و زاد طريق باز مى‏دارد و انسان را به كلى از آخرت غافل مى‏كند. خدا نكند انسان سفر دور و دراز و پرخطرى در پيش داشته، وقت او تنگ باشد و عُدّه و عِدّه براى او خيلى لازم باشد و هيچ نداشته باشد و با همه‏ى اين اوصاف از ياد مقصد بيرون رود. اگر اين نسيان حاصل شد معلوم است كه انسان هيچ در فكر زاد و توشه برنيايد و لوازم سفر را تهيه نكند و ناچار وقتى سفر پيش آيد، بيچاره شود و راه به جايى نبرد.

 پس اى عزيز! بدان كه يك سفر پر خطرى در پيش است كه عُدّه و عِدّه‏ى آن علم و عمل نافع است و وقت سفر نيز معلوم نيست و در اين حال، اين طول امل كه از حب نفس و مكايد و شاهكارهاى شيطان است، به طورى ما را از توجه به عالم آخرت باز داشته كه فكر هيچ كارى نيفتيم و اگر موانع حركت داشته باشيم، در صدد اصلاح آن به توبه و انابه و رجوع به حق بر نياييم و هيچ در صدد جمع زاد و راحله نباشيم و ناگاه اجل موعود در رسد و ما را بى زاد و راحله ببرد. نه عمل صالحى داريم و نه علم نافعى كه مؤونه‏ى آن عالم، روى اين دو مطلب چرخ مى‏زند و ما هيچ يك را تهيه نكرده‏ايم. اعمال ما خالص و بى غل و غش نبوده، بلكه آن را با هزاران موانع قبول به جا آورده‏ايم. علمى كه تحصيل نموده‏ايم نيز علم بى حاصل بوده كه خود يا لغو و باطل است يا از موانع بزرگ راه آخرت مى‏باشد. چرا كه اگر اين علم و عمل ما نافع بود، در ما كه سال‏هاى سال است دنبال آن هستيم بايد تأثير واضحى كرده و در اخلاق ما تفاوتى حاصل شده باشد. چه شده است كه علم و عمل چهل يا پنجاه ساله‏ى ما در قلوب ما اثر ضد بخشيده و دل‏هاى ما را از سنگ خارا سخت‏تر كرده است؟ كو آن خوف و خشيتى كه لازمه‏ى علم است؟...

 و بدان كه انسان به طور كلّى صاحب سه نشئه و مقام است: اول، نشئه‏ى آخرت و عالم غيب و مقام روحانيت و عقل؛ دوم، نشئه‏ى برزخ و عالم بين‏العالمين و مقام خيال؛ سوم نشئه‏ى دنيا و مقام مُلك و عالم شهادت؛ و از براى هر يك از اين‏ها كمال خاصّ و تربيت مخصوص و عملى مناسب با نشئه و مقام خود مى‏باشد و بايد دانست كه هر يك از اين مراتب ثلاثه‏ى انسانيّه كه ذكر شد به طورى به هم مرتبط است كه آثار هر يك به ديگرى سرايت مى‏كند، چه در جانب كمال يا طرف نقص؛ و اين از شدت ارتباطى است كه بين مقامات است. بر اين اساس وقتى اعمال قالبيه ناقص شد و مطابق دستورات انبيا نگرديد، احتجاباتى در قلب و كدوراتى در روح حاصل مى‏شود كه مانع از ورود نور ايمان و يقين در قلب مى‏شود. پس بر طالب مسافرت آخرت و صراط مستقيم انسانيّت لازم است كه در هر يك از مراتب ثلاثه، توجه و مراقبت كامل كرده و آنها را اصلاح كند و از هيچ يك از كمالات علمى و عملى صرف نظر ننمايد.

 و بدان علوم عقليه و حقايق اعتقاديه نيز اگر تنها براى فهم خود آنها و جمع مفاهيم و اصطلاحات و زرق و برق عبارات و تحويل دادن به عقول ضعيفه براى تحصيل مقامات دنيويّه تحصيل شود، بايد آنها را حُجُب غليظه و اوهام واهيه نام نهاد؛ زيرا اگر مقصد انسان در كسب علوم، وصول به حق تعالى و تخلّق به اخلاق الهى نباشد، هر يك از ادراكاتش براى او دركاتى شود و حجاب‏هاى مُظلمه‏اى گردد كه قلبش را تاريك و چشم بصيرتش را كور كند و مشمول اين آيه‏ى شريفه شود كه »مَنْ أعْرَضَ عَنْ ذِكْرى فَانَّ لَهُ معيشَة ضَنكاً و نَحْشُرُهُ يومَ القِيامةِ أعمى« پس خود را در آن عالم كور بيابد. به حضرت حق اعتراض كند كه من در آن عالم بينا بودم. چرا مرا كور محشور كردى؟ جواب آيد: تو در آن عالم هم كور بودى؛ زيرا آيات ما را مشاهده نكردى و از آنها غافل گرديدى. پس ميزان در بينايى عالم آخرت، بصيرت قلب است و بدن و قواى وابسته‏ى به آن به كلّى تابع قلب هستند.

 پس علماى مفاهيم و اصطلاحات و دانشمندان عبارات و كتب، گمان نكنند كه اهل علم به خدا و ملائكه و روز قيامت هستند! اگر علوم آنها نشانه و علامت است، چرا در قلوب آنها تأثير نورانى نگذاشته و بر ظلمات قلوب و مفاسد اخلاق و اعمال آنها نيز افزوده است؟ قرآن كريم ميزانى براى شناختن علما بيان فرموده است؛ آن‏جا كه مى‏فرمايد: »انّما يَخشَى اللهَ مِنْ عبادِهِ العُلماءُ«. هر كس داراى خوف و خشيت از حق تعالى نباشد، از زمره‏ى علما خارج است. آيا در قلب ما از آثار خشيت چيزى است؟ اگر هست، چرا در ظاهر ما اثرى از آن پيدا نيست؟ پس ميزان در علم آن است كه آيت و نشانه باشد و موجب خودبينى و خودنمايى و تكبر نشود. علم صحيح آن است كه به واسطه‏ى نورانيت و روشنى‏اش در قلبْ اطمينان آورد و شكّ و ريب را از آن زايل نمايد. چه بسا انسان در تمام عمر، خوض در براهين و مقدمات آن كند و براى هر يك از معارف الهيه براهين عديده و ادلّه‏ى كثيره ذكر نمايد و در مقام جدل بر اقران تفوق كند، ولى آن علوم در قلبش هيچ تأثيرى نكرده و اطمينانى برايش حاصل ننموده، بلكه شك و ترديد و شبهه‏ى او را زيادتر نيز كرده باشد. پس جمع مفاهيم و ازدياد اصطلاحات هيچ فايده‏اى ندارد، بلكه قلب را به غير حق مشغول و آن را از ذات مقدس پروردگار منصرف و غافل نمايد.

 پس اى عزيز، بدان كه ميزان در علم، حصول مفهومات كلّيه و اصطلاحات علميه نيست، بلكه ميزان در علوم، رفع حجاب‏ها از چشم بصيرت و فتح باب معرفة الله است. علم حقيقى آن است كه چراغ هدايت ملكوت و صراط مستقيم تقرّب حقّ و دار كرامت او باشد. هر چه جز اين است گرچه در عالم مُلك و قبل از رفع حجب طبيعت به صورت علوم ظاهر گردد و اصحاب آن پيش ارباب محاورات و مجادلات از علما و عرفا و فقها به شمار آيند، پس از رفع حجاب از چشم قلب و برداشته شدن پرده‏ى ملكوت و بيدار شدن از خواب سنگين مُلك و طبيعت، معلوم مى‏شود كه غلظت اين حجاب از تمام حجاب‏ها بيش‏تر و اين علوم رسميّه سرتاسر حجب غليظه‏ى ملكوتيه بوده كه بين هر يك تا ديگرى فرسخ‏ها راه مسافت داشته و ما از آن غافل بوديم؛ »الناسُ نيامٌ فَاذا ماتُوا انْتَبهَوا؛ مردم در خواب‏اند و وقتى كه مردند بيدار شوند.« و معلوم شود كه در چه كار بوده‏ايم؛ و افتضاح و رسوايى اين‏جاست كه خودمان نيز در اشتباه هستيم و گاهى گمان مى‏كنيم كه تحصيلات ما براى خداست و از مكايد شيطان و نفس غفلت داريم.

 براى صاحب فقه و عقل نيز آثار و علايمى است: يكى آن‏كه به واسطه‏ى علم در قلب انسان حزن و اندوه و انكسارى به‏وجود مى‏آيد كه براى امور زائله‏ى دنيه‏ى دنيويه نيست، بلكه از خوف مرجع و ترس از قصور در وظايف عبوديّت است. اين انكسار و حزن، علاوه بر آن‏كه قلب را نورانى مى‏كند و صفا مى‏بخشد، مبدأ اصلاح نفس و منشأ قيام به وظايف عبوديّت و بندگى مى‏شود و دل انسان را به حقّ و دار كرامت او آشنا مى‏كند و موجب مى‏شود كه شخص از مناجات با حقّ‏تعالى لذت‏ها برده، شب‏ها را به بيدارى بگذراند و قيام به وظيفه‏ى بندگى كند؛ چنانچه فرمايد: »قَدْ تَحَنَّكَ فى بُرْنُسِهِ و قامَ اللَّيلَ فى حِندِسِهِ«.

 و از علايم اين عالم ربّانى آن است كه با آن‏كه كاملاً قيام به عبوديّت كند، باز ترسناك باشد؛ و نور علم او را هدايت كند به اين‏كه هر چه قيام به وظايف كنى، باز قاصر و مقصّرى و از عهده‏ى شكر نعمت و حقيقت عبادت برنيايى؛ پس قلبش مملوّ از خشيت و خوفى شود كه حق تعالى درباره‏ى آن‏ها فرموده است: »انَّما يَخشى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ العُلماءُ«. نور علم براى صاحبش خشيت و حزن آورد و صاحب آن با آن‏كه در مقام اصلاح نفس قرار دارد، از خوف مرجع آرام نگيرد و اصلاح خود را از خدا طلب كند. چنين شخصى از اشتغال به غير حق بيمناك بوده، از اهل زمان خود گريزان است و بيم آن دارد كه مبادا چنين امورى او را از طريق الى الله و سفر به عالم آخرت بازدارند و دنيا و لذايذ آن را به او جلوه دهند. پس حقّ‏تعالى چنين شخصى را تأييد فرمايد و اركان وجودش را محكم نمايد و امان روز رستاخيز را به او عنايت فرمايد. فَياليْتَنا كُنّا مَعَهُمْ فنَفوُزَ فوزاً عظيماً.

 پس اى عزيز! بدان انسانى كه مى‏خواهد علمش الهى باشد، بايد وارد هر علمى كه شد مجاهده كند و قصد خود را خالص نمايد؛ چرا كه سرمايه‏ى نجات و سرچشمه‏ى فيوضات، نيّت خالص است. »مَنْ اخلصَ للّه أربَعينَ صباحاً جَرَتْ ينابيعُ الحكمَةِ مِنْ قلبِهِ على لِسانِهِ«. اخلاص چهل روزه آثار و فوايدش اين است. پس آنان كه چهل سال يا بيش‏تر در جمع اصطلاحات و مفاهيم علمى كوشيده‏اند و خود را علامه‏ى علوم مى‏دانند و در قلب خود اثرى از حكمت و در لسان خود قطره‏اى از آن نمى‏بينند، بدانند تحصيلشان با اخلاص همراه نبوده، براى شيطان و هواى نفس كوشش كرده‏اند. پس اكنون كه ديديد از اين علوم حالى برايتان حاصل نشده است، چندى براى تجربه هم كه باشد به اخلاص نيت و تصفيه‏ى قلب از كدورات و رذايل بپردازيد؛ اگر از آن اثرى ديديد، بيش‏تر تعقيب كنيد؛ گرچه باب تجربه كه پيش آيد درِ اخلاص بسته مى‏شود، ولى شايد در اين بين روزنه‏اى به قلب باز شود و نور آن شما را هدايت كند.

 اى عزيز! اين نكته را هم بدان كه به واسطه‏ى تصفيه‏ى نفوس، ارتباط با مبادى عاليه قوت گيرد. اين‏كه جناب ربوبى )جلّ جلاله( در كريمه‏ى مباركه‏ى »اتَّقُوا الله وَ يُعَلِّمُكُمُ اللّه« تعليم الهى را به تقوى مربوط فرموده، براى اين است كه تقوى، نفس را صفا مى‏دهد و آن را به مقام غيب مرتبط مى‏كند و تعليم الهى و القاى رحمانى واقع مى‏گردد. در مقابل اگر نفس به واسطه‏ى توجه به تعمير خود و مأكل و مشرب خويش اشتغال به علوم پيدا كرد و غايت او غير الهى شد، القائاتى كه به او مى‏شود، القائات شيطانى و از قبيل جهالات مركبه‏اى است كه درد بى‏درمان نفوس و خار طريق آنهاست.

 در هر صورت اى عزيز! تو در تمام عوالم برزخ و قبر و قيامت محتاج معارف حقّه‏ى الهيه و علوم حقيقيه و اخلاق حسنه و اعمال صالحه مى‏باشى. پس در هر درجه‏اى كه هستى بكوش و اخلاص خود را زياد كن و اوهام نفس و وساوس شيطان را از دل بيرون نما و يقين داشته باش كه نتيجه برايت حاصل مى‏شود و راهى به حقيقت پيدا مى‏كنى و خداوند تبارك و تعالى از تو دستگيرى مى‏فرمايد و خدا مى‏داند كه اگر ما با اين علوم ضايعه‏ى باطله و اين اوهام فاسده و كدورات قلبيه و اخلاق ذميمه به آن عالم منتقل شويم، چه مصيباتى در پيش داريم و اين علوم و اخلاق براى ما چه ظلمت‏ها و وحشت‏ها و آتش‏هايى فراهم مى‏نمايد!

 پس اى طالبان علوم و كمالات و معارف! از خواب برخيزيد و بدانيد كه حجّت خداوند بر شما تمام است و خداى تعالى از شما بيش‏تر بازخواست فرمايد و صراط شما باريك‏تر و دقيق‏تر است. واى به حال طالب علمى كه علوم در قلب او كدورت و ظلمت آورد. پس چنانچه ما در خود مى‏بينيم كه مفاهيم ناقص و اصطلاحات بى‏حاصلى كه تحصيل نموديم ما را از طريق انسانيت و هدايت منصرف كرده، و حجاب بزرگ ما گشته‏اند، چاره‏اى نيست جز پناه بردن به ذات مقدس حق تعالى.

 بارالها! ما معترف به تقصير و مقر به گناهيم. نه قدمى در راه رضاى تو برداشتيم و نه عبادتى و اطاعتى از روى اخلاص به‏جاى آورديم. تو خود با لطف عميم و رحمت واسعه با ما رفتار فرما و چنانچه در اين دنيا سَتر عيوب ما فرمودى، در آن عالم نيز بفرما كه در آن‏جا به ستر و غفران تو نيازمندتريم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:22  توسط سید محمد تقی موحد ابطحی  | 

بررسي انتقادي انديشة پوپر دربارة آينده معلوم تاريخ و ارتباط آن با دكترين مهدويت در انديشة شيعه

با تاكيد بر آراء استاد شهيد مطهري

 

سيد محمد تقي موحد ابطحي

 

پوپر در كتاب فقر تاريخيگري پس از ارايه استدلالي مبني بر پيش‌بيني‌ ناپذيري آينده تاريخ، اين مطلب را بيان مي‌دارد كه آيندة معلوم تاريخ نه تنها عقلا قابل دفاع نيست، بلكه با هر دين و عقيده‌اي كه قائل به وجدان اخلاقي است،‌ در تعارض است. به نظر پوپر پيروان اين عقيده مي‌خواهند به ما بقبولانند كه كافي است با تاريخ همگام شويم تا همه چيز بر وفق مراد بگذرد و ديگر هيچ تصميم‌گيري اساسي از جانب ما لزوم پيدا نكند. آنان مي‌خواهند مسئوليت را از دوش ما بردارند و به گردن تاريخ و نيروهايي كه خارج از اختيار ما هستند، بيندازند. وي بر اين باور است كه اعتقاد به آينده معلوم تاريخ، اميدي بي‌ارزش و ايماني بي‌بها و مولود ياس از عقل و نوميدي از احساس مسئوليت است.

اين مقاله بر آن است تا آراء پوپر را در اين زمينه با در نظر گرفتن دكترين مهدويت در انديشة شيعي مورد بررسي انتقادي قرار دهد و نشان دهد كه اعتقاد به آينده معلوم تاريخ ضرورتا مسئوليت تصميم‌گيري‌هاي مختلف را از آدمي سلب نكرده و باب مهندسي اجتماعي را هم مسدود نخواهد كرد.

 

واژه‌هاي كليدي: تاريخيگري، آينده معلوم تاريخ، دكترين مهدويت در انديشة شيعي، مهندسي اجتماعي، پوپر، شهيد مطهري،

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:19  توسط سید محمد تقی موحد ابطحی  |