آرامدل
سكون
سالك وقتى به مرحلهى يقين رسيد، مىآرمد و چيزى او را مضطرب نمىكند؛ زيرا مشاهده مىكند و مىيابد كه كارگردان جهان هستى خداست و او قائم به قسطى است كه بر محور قسط و عدل، جهان را اداره مىكند و سراسر كار او حكمت است؛ نيز مىيابد كه اگر خود را به او بسپارد، بهره مىبرد؛ از اين رو خود را به او وامىگذارد و آنگاه به »طمأنينه« مىرسد، اضطرابها از او رخت برمىبندد و مىآرمد.
اقسام سكون
سكون دو قسم است: سكون قبل از حركت كه تحجّر، ركود، جمود و غفلت است و سكون بعد از حركت كه وصال، شهود، طمأنينه و امن است.
قرآن كريم از كسى كه حركت نكرده و در راه تهذيب روح قدم ننهاده است و بىخبر از همهجا، امنيّت كاذبى دارد، مذمّت مىكند: »فَلَا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ« )اعراف، 99) و از آنها به عنوان كسانى كه خسارت ديده و سرمايه را باختهاند و خود را در امان مىبينند و نمىدانند كار به دست ديگرى است ياد مىكند. اين همان، سكون قبل از حركت است.
اما كسى كه غافل نيست و مىفهمد مقصدى هست و راه رسيدن به آن مقصد را با ارشاد راهنمايان الهى طى مىكند و به مقصد مىرسد و مقصود خود را مشاهده مىكند، مىآرمد و مطمئن مىشود. اين احساس آرامش و امنيت، همان طمأنينهاى است كه قرآن كريم دربارهى آن مىفرمايد: »أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ« )رعد، 28) و در جاى ديگر نيز مىفرمايد: افراد مطمئن از امنيت صادق برخوردارند: »الَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمْ الْأَمْنُ وَهُمْ مُهْتَدُونَ« )انعام، 82)، »أَلَا إِنَّ أَوْلياءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ« )يونس، 62). اين، امنيت و سكون بعد از وصول است.
اضطراب در اثناى حركت
قرآن حكيم همانطور كه دربارهى سكون قبل از حركت و سكون بعد از وصول سخنى دارد، در مورد اضطراب اثناى حركت كه زمينهى سكون و آرامش را فراهم مىكند هم سخن مىگويد.
كسانى كه در راهاند، چون مىدانند راهزن خطرناكى بر سر راهشان كمين كرده است: »لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ« )اعراف، 16)، مضطرباند. آنها مىدانند انسان سالك جنگ تنگاتنگ با ابليسى دارد كه با هيچ كسى از سر صلح و صفا سخنى نگفته و نمىگويد. او نسبت به همه »عدوّ مبين« است و حيلههاى فراوان و دامهاى بىشمارى دارد و هركسى را با دام مناسب شكار مىكند: »لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلّاً كَثِيراً أَفَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ« )يس، 62). او هركدام از عالمان، زاهدان، عابدان، تاجران، زنان، مردان، جوانان و نوجوانان، سالمندان فرتوت، مسئولان و مردم را با دام مخصوصى شكار مىكند و بنابراين، سالك راه خدا بايد قهرمانى باشد تا بتواند در اين جهاد اكبر پيروز شود. اين جنگ، جنگ كوچك نيست تا با »كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ« )بقره، 249) پايان پذيرد، بلكه جنگ بزرگى است كه تنها با عنايت الهى بايد به پيروزى برسد؛ از اين رو چون چنين دشمنى با »خَيل« و »رَجِل« خود در مقابل، صفآرايى كرده و گفته است: »لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ« )حجر، 39)، »لَأُضِلَّنَّهُمْ وَلَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَلَآمُرَنَّهُمْ« )نساء، 119)، انسان سالك در اضطراب است كه با اين دشمن نيرومند اهل نبرد چگونه جنگ تنگاتنگ كند.
از طرف ديگر، آيات فراوانى دلالت دارد كه شيطان، همانند »كلب معلّم« است و با همهى قدرت و عداوتى كه دارد، تابع دستور تكوينى حق است، گرچه تشريعاً تبهكار است: »أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّيَاطِينَ عَلَى الْكَافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً« )مريم، 83) و »إِنَّا جَعَلْنَا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ لِلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ« )اعراف، 27).
سكون بعد از اضطراب
انسان سالك در اوايل امر از يك سو، هراسناك است و مىلرزد و از سوى ديگر، وقتى خود را به بارگاه قدس خداوند نزديك مىبيند جلال و شكوه خدا او را مرعوب مىكند؛ اما وقتى از منطقهى خطر گذشت و به محور امن رسيد، كمكم اضطرابش فرو مىنشيند و مىآرمد: »إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ« )انفال، 2). اين تپش دل و اضطراب قلب، به اين جهت است كه انسان مؤمن خدا را، هم به عنوان مبدأ »قهر« مىشناسد و هم به عنوان مبدأ »مهر«، و مىترسد مبادا از دستور او تخلف كند و از قهر او در امان نباشد. در سورهى مباركهى »زمر« مىفرمايد: »تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ«؛ مؤمنان و سالكان، كسانى هستند كه در ابتدا هنگامى كه آيات الهى بر آنها تلاوت مىشود و نام خدا برده مىشود، پوستهايشان مىلرزد و مضطرب مىشوند و سپس تن و جان آنان مىآرمد و مطمئن مىشود.
مهمانى كه به جايى ناآشنا مىرود، ابتدا مضطرب است، اما وقتى نشانهى لطف ميزبان را ديد، مىآرمد. انسان سالك مىبيند همراه او خداى اوست و راه او نيز صراط خداى اوست. او در صراطى گام مىنهد كه راه محبوب اوست و همراه كسى اين راه را طى مىكند كه محبوب اوست: »مرا همراه و هم راه است يارم«؛ از اين رو مىآرمد و اين، سكون ممدوح است.
گاهى در حادثهاى سخت، عارف همانند سنگى كه در كنار او آرميده، آرام است، ولى ديگران مضطرباند. آن سنگ، آرام است، چون جاهل يا غافل است و نمىداند كه چه توفان توفندهاى در پيش است، اما آرامش عارف از آن جهت است كه مىداند همهى كارها به دست مصلح كلّ، يعنى »ربّ العالمين« است، ولى ديگران كه كم و بيش از آن رخداد سهمگين باخبرند، درحال اضطراباند كه آينده چه مىشود؛ زيرا آنان براى بعد از اين عالم، چيزى تهيّه نكردهاند و آنچه تهيه كردهاند مربوط به همين دنياست؛ از اين رو مىترسند مطلوبشان از دست برود و آنان با دست تهى به جايى سفر كنند كه براى آنجا زاد و توشهاى فراهم نكردهاند و به همين جهت هم مضطرباند و اضطراب هم هميشه نشانهى نرسيدن است. كسى كه اصلاً حركت نكرده است، اضطرابى ندارد و مانند شخص خوابيده، غافلانه به سر مىبرد و سالكى كه به مقصد رسيده است نيز مىآرمد، چون راضى به رضاى »ربّ العالمين« است، اما كسى كه حركت كرده، ولى هنوز به مقصد نرسيده، گاهى مضطرب است و گاهى مىآرمد. براى چنين كسى بهتر از توكّل و اعتماد به قدرت حق چيزى نيست؛ چون مىداند كه خودش توان حل مشكلات را ندارد و بايد كارش را بر عهدهى كسى بگذارد كه هم توان آن را دارد و هم معرفت آن را و هم جود و بخشش او زياد است و بخل نمىورزد.
از اين بيان روشن مىشود كه درجات سكون وابسته به يقين و درجات يقين، وابسته به درجات معرفت است و درجات معرفت همانطور كه از يك سو يقين را به لحاظ بينش به دنبال دارد از سوى ديگر به لحاظ گرايش، آرامش را به بار مىآورد، محبتها را نيز به بار مىآورد؛ يعنى، درجات محبّت هم به درجات معرفت، وابسته است.(3)
