تبليغاتX
smtmabtahi

smtmabtahi

علمی _ فلسفی _ داستانی

امکان فلسفه اسلامی

دفاع استاد عبودیت از امکان فلسفه اسلامی بر این دو اصل استوار گردیده است:

1.        نظام های فلسفی در جهان اسلام(برای مثال فلسفه ابن سینا، شیخ اشراق و صدرالمتالهین یا فلسفه مشائی، اشراقی و حکمت متعالیه) مصداقی از فلسفه هستند، به این معنا که به مسائل فلسفی با استفاده از روش صرفا عقلی پاسخ می دهد.

2.     این نظامهای فلسفی از آن جهت که به طرق مختلف(جهت دهی، تعیین مسئله، پیشنهاد استدلال، نشان دادن خطا و ...) از معارف اسلامی اثر پذیرفته اند، اسلامی هستند.

به گمان بنده قدم اول، قدم درستی است که باید برداشته شود، به خصوص آنکه انتقادات زیادی در خصوص روش فلاسفه اسلامی به خصوص ملاصدرا وجود دارد. در این زمینه معتقدم تعریف استاد ملکیان از فلسفه(استدلال عقلائی و آزاد) و استدلال ایشان مبنی بر فلسفه نبودن "فلسفه های اسلامی" محل اشکال است.

اما درباره وجه اسلامیت یک نظام فلسفی، به نظرم راه حل استاد عبودیت با نقدهایی که استاد ملکیان مطرح کرده اند، روبروست. ملاک حداکثری اسلامی بودن یک ایده آن است که به صورت روش مند از متون دینی استنباط شده باشد(که استفاده از این ملاک در بحث فلسفه اسلامی غیر ممکن است). ملاک حداقلی اسلامی بودن یک ایده هم آن است که تعارضی با باورهای دینی نداشته باشد(که از این ملاک می توان در امکان فلسفه اسلامی استفاده کرد). اما وجوه مختلف ملاکی که اسلامیت یک ایده را، مستقل از محتوای آن ایده، در تاثیر پذیری آن از معارف اسلامی می داند، محل تامل است.

پیشنهاد بنده برای تعریف و اثبات امکان فلسفه اسلامی آن است که اگر بتوانیم نظام های فلسفی را همچون دستگاه های اصل موضوعی بدانیم و همانطور که اسپینوزا تاملات دکارت و اخلاق خود را در قالب دستگاه اصل موضوعی تدوین کرد، نظام های فلسفی موجود را در قالب دستگاه اصل موضوعی تدوین کنیم، می توانیم اسلامیت یک نظام فلسفی را بدین ترتیب تعریف کنیم:

 نظام فلسفی 1 از نظام فلسفی 2 اسلامی تر است، اگر:

1.     مجموعه قضایای سازگار با معارف اسلامی در نظام فلسفی 1 بیش تر از مجموعه قضایای سازگار با معارف اسلامی در نظام 2 باشد.

2.     مجموعه قضایای ناسازگار با معارف اسلامی در نظام فلسفی 1 کم تر از مجموعه قضایای ناسازگار با معارف اسلامی در نظام 2 باشد.

برای مثال نظام فلسفی ای که بتواند خالقیت خداوند را اثبات کند اسلامی تر از نظامی است که قادر به این کار نیست. یا نظامی که بتواند برزخ و معاد جسمانی را اثبات کند، اسلامی تر از نظامی است که از این کار ناتوان است.

به گمانم اگر چنین پروژه ای قابل انجام باشد، می تواند به سوالات مهم دیگری هم پاسخ دهد. برای مثال این که "وجه تمایز نظام های فلسفی از هم چیست؟" و "طبق چه ملاکی می توانیم مدعی نو بودن یک نظام فلسفی شویم؟" برای مثال مشهور است که فلسفه اسلامی ادامه فلسفه افلاطون و ارسطو است. به گمان بنده نو بودن فلسفه اسلامی به آن نیست که مسائلی جدید به مسائل قبلی افزوده شده یا راه حلهای متقن تری ارائه شده یا مسائل لاینحل قبلی حل شده است، بلکه هر نظام فلسفی که با اختلاف در تعاریف یا اصول موضوعه نسبت به نظامهای فلسفی موجود کار خود را آغاز کند، نظام فلسفی جدیدی است.

عواملی چند پیگیری این پروژه را معقول می نمایاند. برای مثال مبناگرا بودن تمامی نظام های فلسفی در جهان اسلام، مشاهده اختلاف در تعاریف فلاسفه از مهم ترین واژه فلسفی(برای مثال می توان به چهار معنایی که فارابی برای وجود مطرح می کند و اینکه مطابق هر کدام از این معانی چه مسائلی قابل طرح است/نیست اشاره کرد یا تفاوتی که بین معنای وجود در فلسفه اسلامی و در فلسفه اگزیستانسیالیسم وجود دارد) و ...

اما این که این پیشنهاد مبتنی بر چه پیش فرضهایی است و چه لوازمی به همراه دارد، مسئله ای است که باید درباره آن تحقیق کرد. برای مثال آیا نظام های فلسفی گسترده را می توان در قالب شبه اصل موضوعی عرضه کرد؟(با قبول قضیه ناتمامیت گودل حتی ریاضیات را هم نمی توان در قالب دستگاه اصل موضوعی تدوین کرد، چه رسد به فلسفه) آیا مجموعه قضایای بالقوه قابل استنباط از یک دستگاه اصل موضوعی را باید در این تحلیل وارد کرد؟ علی القاعده مجموعه قضایای منطقا قابل استنتاج از یک دستگاه اصل موضوعی بی نهایت است، آیا این امر مشکلی در تعریف و سنجش اسلامیت دو نظام فلسفی اختلالی ایجاد نمی کند؟ اصل موضوعی بودن فلسفه و رابطه آن با واقع گرایی، به عبارت دیگر آیا یک نظام اصل موضوعی می تواند مدعی واقع گرایی هم باشد؟ و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:34  توسط سید محمد تقی موحد ابطحی  |