بارخوانی انتقادی دیدگاه جناب پیروزمند درباره تحول علوم انسانی 3
عوامل بی توجهی به علوم انسانی
جناب پیروزمند اشاره داشته اند که "دلیل غفلت از تحول علوم انسانی آن است که کارگزاران و سیاست گذاران جامعه پس از انقلاب اسلامی در دام این تفکر غلط افتادند که احتیاجی به تحول اساسی در عرصه علوم انسانی نداریم و می توان با استفاده گزینشی و ترمیم نظریه های علوم انسانی موجود، هم انسان تربیت و هم جامعه را مدیریت کرد." این تحلیل در صورتی درست است که اکثر قریب به اتفاق کارگزاران و سیاست گذاران نظام پس از انقلاب اسلامی از رشته های علوم انسانی باشند و آنها نیز بر اساس نظریه های علمی به سیاستگذاری و برنامه ریزی پرداخته باشند. اما چنانچه اکثر مدیران ارشد نظام از رشته های علوم پایه، مهندسی و پزشکی و به طور کلی ناآشنا به نظریه های علوم انسانی باشند و مدیریت خود را نه بر پایه نظریه های علوم انسانی بلکه صرفا بر مبنای شم تجربی خود به انجام رسانده باشند، هیچ گاه نمی توان انتظار داشت که ناکارآمدی نظریه های موجود اثبات و انگیزه ای برای تحول در علوم انسانی ایجاد شود. البته چنانچه مدیری بدون آشنایی با علوم انسانی و با بهره گیری از شم تجربی خود تحول بسیار چشمگیری در حوزه مدیریت خود ایجاد کند، این احتمال وجود دارد که کسانی بیایند و مدل مدیریتی او را استخراج کنند و به عنوان یک نظریه ارائه دهند، در این صورت باید بررسی کرد که پس از گذشت سه دهه از انقلاب آیا مدیرانی با این خصوصیت ظهور یافته اند؟ آیا اصولا حاکمیت نظام مدیریت دولتی ما اجازه ظهور چنین مدیرانی را می دهد؟ به هر روی در مقابل این دیدگاه دیدگاه دیگری هم وجود دارد که در جامعه اساتید دانشگاهی رشته علوم انسانی مطرح است که عدم تحول در علوم انسانی را ناشی از به کار نگرفتن نظریه های علوم انسانی در عرصه مدیریت جامعه عنوان می کنند. در این حالت هم جناب پیروزمند و هم گروه مقابل باید ادله خود را برای اثبات ادعایشان عنوان کنند.
به استهزاء گرفته شدن علم دینی
جناب پیروزمند مدعی هستند که عده ای "این ادعا را که می توانیم اقتصاد، جامعه شناسی و مدیریت اسلامی داشته باشیم را به استهزا گرفتند" در این زمینه چند نکته قابل عرض است.
-
به استهزاء گرفتن یک ایده اخلاقی نیست و ادب علمی اقتضاء می کند که هر ایده ای به صورت مستقل شنیده و درک شده و در صورتی که نقدی بر آن وارد است، آن نقدها در چهارچوب ادبیات علمی مطرح شود.
-
نکته دیگر آن که باید توجه داشت در کشور قرائتهای مختلفی از علم دینی ارائه شده است. برخی تنها از امکان و ضرورت علم دینی صحبت کرده اند، برخی به تولید علم دینی هم همت گمارده اند، برخی از موضع پیشینی(فلسفی) از امکان علم دینی دفاع کرده اند، برخی با موضع پسینی و اشاره به تاریخ علم چنین ادعایی را طرح کرده اند که مجموعه ای از قرائت های موافق و مخالف علم دینی در ایران در کتاب "علم دینی، دیدگاه ها و ملاحظات" آمده است. نکته اینجاست که باید دید ناقدین علم دینی کدام یک از قرائتهای علم دینی را در خاطر داشته اند؟ آیا ناقدین علم دینی اخلاقا نمی بایست قرائتهای مختلف را به صورت مجزا مورد بحث و بررسی قرار دهند و از صدور حکمی کلی در این زمینه پرهیز کنند؟
-
همانطور که اشاره شد استهزاء یک ایده اخلاقا عملا صحیحی نیست، اما جناب پیروزمند توجه داشته باشند که بسیاری از منتقدین علم دینی(برای مثال دکتر سروش و دکتر پایا)، ادله ای در نقد علم دینی طرح کرده اند که به صورت مکتوب منتشر شده است. برخی از منتقدین (برای مثال استاد ملکیان) ضمن تحلیل مفهومی برخی اصطلاحات مطرح در بحث علم دینی و بیان پیش فرضهای تولید علم دینی، تحقق این پیش فرضها را دشوار بلکه محال دانسته و از این زاویه به مخالفت با علم دینی برخواسته اند. حال سوال اینجاست که کدام پاسخ مفصل و مکتوبی به این دیدگاه ها مطرح شده است؟ آیا ورود به بحثهای علمی و فلسفی دقیق در این زمینه مجال استهزاء را از مدعیان علم و فلسفه در جامعه سلب نمی کرد؟ به نظر می رسد نادیده گرفتن نقدهای موجود به علم دینی و تکرار مکرر مدعیات پیشین در زمینه علم دینی بهانه استهزاء این دیدگاه ها را فراهم می آورد.
-
نکته دیگر فرهنگ شفاهی برخی از مدعیان علم دینی در کشور است. این گروه که علاقه بسیاری به مصاحبه و سخنرانی و انگیزه یا توان اندکی برای نگارش دارند، سبب بد فهمی ایده علم دینی می شوند و به طریقی دیگر زمینه های استهزاء را فراهم می سازند.
ادعای پیشینی کارآمدی علم دینی
جناب پیروزمند فراز و فرودهای جدی در عرصه مدیریت کشور را نشانه وجود چالشهای بنیادین در عرصه علوم انسانی معرفی کرده و مدعی هستند "اگر از نظریه های اقتصاد اسلامی، جامعه شناسی اسلامی، مدیریت اسلامی و ... برخوردار بودیم، وضعیتی کاملا متفاوت از امروز داشتیم." البته ایشان به روشنی بیان نداشته اند که این "وضعیت کاملا متفاوت" دقیقا چه مشخصاتی دارد؟ آیا وضعیتی بهتر از وضع موجود است؟ یا وضعیتی پیچیده تر از وضعیت کنونی؟ ادعای ایشان در شکل کنونی البته ادعایی واضح است و به روش فلسفی هم قابل اثبات. چرا که هر تغییری در یکی از حالات و احوال کنونی(برای مثال علوم انسانی)، به خاطر ارتباط علی ای که امور با یکدیگر دارند، در سایر امور تاثیر گذار خواهد بود و با توجه به نقش علوم در هدایت بینش و رفتار بشری، تاثیر گذاری هر شکل کاملا متفاوتی از علوم انسانی موجود، "وضعیت کاملا متفاوتی" در عرصه جامعه به وجود خواهد آورد. پس این ادعا در این شکل هر چند به روش پیشینی قابل اثبات است، اما دربردارنده معرفتی واضح نیست. اما طرح این ادعا پس از اشاره به نابسامانی های موجود در عرصه کنونی مدیریت خواننده را به این معنا هدایت می کند که در صورت بهره مندی از علوم انسانی اسلامی وضعیتی کاملا مطلوب می داشتیم. اما این معنا دیگر به روش گذشته قابل توجیه نیست. از طرف دیگر از آنجا که اصحاب فرهنگستان علوم اسلامی معتقدند که در هیچ دوره ای ما علم دینی نداشته ایم بالطبع نمی توانند از روش استقرائی و تاریخی هم برای اثبات این معنا استفاده کنند. تنها راهی که برای اثبات این ادعا باقی می ماند این است که علم دینی شکل یابد و کارآمدی خود را در عرصه تربیت فرد و مدیریت جامعه نشان دهد. البته یک طریق دیگر هم برای اثبات این معنا وجود دارد و این که کارآمدی علم دینی را یکی از مولفه های علم دینی بدانیم. در این صورت هر "علم دینی ادعا شده ای" که در عرصه عمل کارآمد نباشد، "علم دینی واقعی" به تعبیر ایشان نیست. ولی در این صورت باز هم این جمله یک جمله تحلیلی و تتولوژیک خواهد بود که درستی آن تنها به خاطر معنای واژگان آن می باشد.
نظام علمی و مدیریتی کدام مجموعه بیشتر نیازمند تغییر است، حوزه یا دانشگاه؟
جناب پیروزمند در بخشی از بیانات خود در نقد نظام علمی و مدیریت علوم انسانی دانشگاهی بیان می دارند: در این میان "آنچه قابل نقد است، آن است که چرا ضرورت تحول در علوم انسانی مورد غفلت قرار گرفت، چرا از آرایش نیروی انسانی مناسب برای این تحول غفلت شد و چرا از جمع قلیلی که به دنبال تحول بودند، نه تنها حمایت نشد، بلکه گاه با فشارهای سیاسی مختلف در تنگنا قرار گرفتند، به گونه ای که نتوانستند از ظرفیتهای فکری خود به نحو احسن و بایسته استفاده کنند." برای تحلیل این انتقاد آن را به عبارتی دیگر از ایشان ضمیمه می کنیم: با توجه به انتقادهایی که به علوم انسانی در رژیم شاهنشاهی وجود داشت، "امام خمینی پس از پیروزی انقلاب با طرح موضوع انقلاب فرهنگی، علوم انسانی موجود را به یک معنا خلع سلاح کردند و آن ها را به سمت حوزه های علمیه سوق دادند و فرمودند: بروید حرفهای حسابی را از حوزه های علمیه بگیرید. با این حرکت امام برخی از اساتید علوم انسانی به فراگیری دروس حوزوی و تعامل با علما روی آوردند. ولی چون حوزه های علمیه این مسئله را جدی نگرفتند، پس از چندی وضعیت علوم انسانی به روال سابق برگشت." جمع این دو عبارت نشان می دهد که دانشگاه این آمادگی را داشت که از حوزه بهره مند شود، اما حوزه این توانایی را نداشت که از این آمادگی استفاده کند. شایسته است جناب پیروزمند به فعالیتهایی که در سالهای اول انقلاب در راستای وحدت حوزه و دانشگاه و اسلامی شدن علوم انسانی و بهره گیری از معارف دینی در بازخوانی و بازسازی علوم انسانی و پاسخ به مسائل علوم انسانی انجام شد مراجعه ای کنند. کدام یک از آن فعالیتها از لحاظ علمی قابل استفاده در دانشگاه ها بود؟ آیا تعطیلی دانشگاه ها باید آن قدر ادامه می یافت تا متون مناسب برای تدریس در دانشگاه ها تهیه شود؟ الان که حدود 30 سال از انقلاب می گذرد و تعداد مراکزی که در زمینه تدوین علوم انسانی اسلامی فعال شده اند هم افزایش یافته است، چه آثار قابل عرضه ای در دانشگاه داریم؟ دانشگاه که به اشکال مختلف آماده تغییر و تحول شده بود، از لحاظ صوری تعطیلی دانشگاه ها و پاک سازی نیروی انسانی دانشگاه و از لحاظ ذهنی و انگیزه ای علاقه جمع کثیری از اساتید دانشگاهی که مشتاق بهره گیری از معارف اسلامی برای تحلیل مسائل علوم انسانی، از لحاظ برنامه های درسی گنجاندن درسهای متعدد معارف اسلامی و تولی گری حوزه علمیه در این زمینه و ... همه اینها فرصتهایی بود که در اختیار حوزه علمیه قرار گرفت و نظام علمی و مدیریتی حوزه نتوانست از این فرصت استفاده کند.بنده از جناب پیروزمند سوال می کنم پس از گذشت سه دهه از پیروزی انقلاب اسلامی و رسالت جدیدی که برای حوزه های علمیه مطرح شده است، نسبت دروس خارجی که به همان مباحث پیش از انقلاب درباره طهارت، صلوه، صوم، زکات، خمس می پردازند به دروس خارجی که به مباحث مورد نیاز جامعه پس از انقلاب می پردازند تغییر فاحشی رخ داده است. چند درس خارج فقه داریم که به فقه المعرفه، فقه التربیه، فقه الاخلاق، فقه السیاسه، فقه الاجتماع، فقه خانواده، چند درس خارج در عرصه فلسفه و کلام جدید داریم؟ چند درس خارج اخلاق در حوزه علمیه برگذار می شود؟ مگر نه این است که در تفکر دینی تزکیه و تهذیب نفس قبل از فراگیری علم سفارش شده است؟ روی این مبنا مگر نه این است که باید یکی از اصلی ترین دروس حوزه درس اخلاق می بود؟ اما چه شده است که پس از سالها باید رهبر معظم انقلاب اشاره کنند که جای درس اخلاق در حوزه خالی است و آنگاه نظام علمی مدیریتی حوزه به خود بیاید که آری باید در این زمینه کاری کرد و این قدر انجام این کار که جزء وظایف اصلی حوزه علمیه بوده است برای مدیریت حوزه علمیه بزرگ جلوه می کند که اخبار برگزاری درس اخلاق آیت الله شاه آبادی را در حد توان خود رسانه ای می کنند؟ سوال من از جناب پیروزمند این است که کدام یک از دو نظام علمی و مدیریت حوزه های علمیه یا دانشگاه بیشتر نیازمند تحول هستند؟ کدام یک مبانی بومی و اسلامی برای تحول را در اختیار دارند؟
نقش آموزش و پروش و نهاد خانواده در نهضت نرم افزاری و تولید علم و تحول در علوم انسانی
جناب پیرزمند به درستی اشاره کرده اند که "دست یابی به علوم انسانی اسلامی، امری تدریجی است" ایشان همچنین در تشخیص برخی مقدات تولید علوم انسانی اسلامی صائب هستند: "ایجاد یک شبکه ملی نقد و ارزیابی" ، "بهره مندی از انگیزه و تحرک لازم برای تحول" و "ایجاد یک تفاهم ملی علمی در این زمینه"، به عبارتی دیگر برای تولید علم و تحول در علوم انسانی هم تفکر انتقادی لازم است، هم تفکر خلاق و هم انگیزه. وقتی هم که به زندگی نظریه پردازان در عرصه علم(اعم از علوم انسانی یا علوم طبیعی و پایه) نگاهی می اندازیم می بینیم که آنها از این ویژگی ها برخوردار بوده اند. اما به گمان بنده اشتباهی که در حال حاضر در بحث تحول در علوم انسانی و همچنین در بحث نهضت نرم افزاری و تولید علم رخ داده و گسترش می یابد، این است که تمرکز اصلی طراحان، برنامه ریزان، سیاستگذاران، سخنوران و ... روی مراکز آموزشی و پژوهشی وزارت علوم تحقیقات و فناوری رفته است. بنده برای روشن شدن بحث یک مثال بزنم. پروفسور لیپمن بیست سال در دانشگاه فلسفه تدریس می کرد. وی در همان سالهای اول متوجه شد که دانشجویان فلسفه را فرامی گیرند و امتحانات را هم با موفقیت پشت سر می گذارند، اما تفکر فلسفی را فرانمی گیرند. وی تغیراتی متنوعی در کتاب درسی، روش تدریس و ... انجام داد، ولی باز نتیجه ای نگرفت. سرانجام وی به این نتیجه رسید که سن دانشجوی دانشگاه برای فراگیری اصول فلسفی فکر کردن، سن مناسبی نیست. از این روی ایده فلسفه برای کودکان را طرح کرد، برنامه ریزیهای لازم را در این زمینه انجام داد، خود کتاب درسی نوشت، خود کتاب درسی را تدریس کرد، خود کتاب درسی تدریس شده را اصلاح کرد، خود به تربیت مربی همت گماشت، خود یک مرکز تحقیقاتی آموزشی در این زمینه تاسیس کرد و آنقدر روی این ایده پافشاری کرد و به اصلاح و تکمیل آن پرداخت که این ایده امروزه در اکثر کشورهای پیشرفته و در حال پیشرفت جهان شناخته شده است و چند سالی است که در کشور ما هم این ایده دنبال می شود و جایزه یونسکو به وی تعلق گرفت و ...
نکته ای که می خواهم به آن اشاره کنم این است که شاید در ایران هم سن دانشگاه برای ایجاد انگیزه، تفکر انتقادی و تفکر خلاق، سن مناسبی نباشد و این سه خصوصیت را باید در سنین کودکی در افراد ایجاد کرد و در این زمینه دو نهاد خانواده و آموزش و پرورش نقش جدی دارند. آیا تا کنون طراحان، برنامه ریزان، سیاستگذاریان، سخنوران و ... به این نکته توجه و اشاره کرده اند که برای تولید علم و تحول در علوم انسانی باید از کودکی آغاز کرد؟ اصولا آیا گرفتاریهای خانواده های ایرانی و مشکلات متعدد وزارت آموزش و پرورش که همواره از پر مشکل ترین وزارت خانه های ایران بوده است، زمینه هایی برای فکر کردن و برنامه ریزی کردن و اجرا کردن برنامه هایی در این زمینه وجود دارد؟ آیا اگر تحولی در نظام تعلیم و تربیتی ما در عرصه خانواده و آموزش و پرورش رخ ندهد، می توان امیدوار بود که سه ویژگی انگیزه، تفکر انتقادی و تفکر خلاق در بخش بیشتری از کودکان و نوجوانان ما شکل گرفته و تقویت شود تا در آینده بتوانند تحولاتی را در عرصه علم و فناوری ایجاد کنند؟
تکلیف دانشگاه تا زمان تولید علوم انسانی اسلامی چیست؟
جناب پیروزمند در پاسخ به این سوال که "با علوم انسانی موجود چگونه باید برخورد کرد؟" فرموده اند: "نه گزینش صرف درست است و نه کنار گذاشتن، بلکه ما باید مبتنی بر بنیانهای فکری که از شریعت می گیریم و با توجه به انسان شناسی که از تعالیم اهل بیت به دست می آوریم، بنیان جدیدی را بنا نهیم و در این راستا از مصالح گذشته هم استفاده کنیم". خوب بنده به عنوان یک استاد دانشگاه معمولی که توان نظریه پردازی مبتنی بر معارف اسلامی ندارم، این سوال را از جناب پیروزمند مطرح می کنم که من کدامین متن درسی را باید در کلاس تدریس کنم؟ اصولا در بسیاری از سرفصلهای دانشگاهی هنوز نظریه ای که مبتنی بر معارف اسلامی باشد ارائه نشده است؟ حتی در سرفصلهایی هم که کارهای پژوهشی انجام شده، کتاب درسی تدوین نشده است. از آن گذشته اکثر کتابهای درسی تولید شده در این زمینه نیز کتابهای ضعیفی هستند. بر این اساس بنده ناچار هستم همان متون درسی موجود را تدریس کنم. البته از آنجا که از لحاظ اقتصادی نیز با مشکل روبرو هستم، فرصت نمی کنم در حوزه تدریس خود مطالعات به روز داشته باشم، چرا که اگر از این امکان و توانمندی نیز برخوردار بودم می توانستم بسیاری از نقدهایی که خود غربیها از منظر فلسفی و اخلاقی به نظریات علمی مطرح کرده اند را در حین تدریس کتاب درسی برای دانشجویان بازگو کنم و آنها را نسبت به نقدپذیر بودن نظریات علمی آگاه سازم. این تصویر بسیار کوچکی است از مشکلاتی که بر سر راه تولید علم و تحول در علوم انسانی و تولید علوم انسانی اسلامی در فضای دانشگاهی کشور وجود دارد. مشکلاتی که ریشه برخی از آنها به حوزه های علمیه و نهادهای حوزوی مرتبط به دانشگاه، ریشه برخی دیگر به مشکلات اجتماعی و معیشتی اساتید، ریشه برخی دیگر به مراکز پژوهشی متولی تولید علوم انسانی اسلامی، ریشه برخی به فرهنگ عمومی جامعه و .... باز می گردد و بی شک مدیریت این عوامل متعدد کار بس دشواری است و ما نیز امیدواریم که به همت و تلاش دلسوزان حوزه و دانشگاه این مهم به انجام رسد.
