پاسخ به سوال یک خواننده
سلام!
سوالی از شما دارم که برای من مثل یک معماست. چندی پیش با یکی از دوستانم که روانشناس است صحبت می کردم. بحث ما به اینجا رسید که با وجود این که ما معتقدیم یک حقیقت واحد وجود دارد، اما به ناچار هر یک از ما خوب و بد را خودش برای خودش و از دیدگاه خودش میبیند و بنا بر این، تلاش برای یافتن یک حقیقت واحد و تطبیق دادن خود با آن معنا ندارد. پرداختن به چنان حقیقتی، یک نوع ایده ال پردازی و عاملی است که به ما انرژی می دهد. اما در عالم واقع ما از ظن خود یار آن حقیقت میشویم. به ایشان گفتم پس جریان نمونه های الهی معرفی شده چیست؟ گفتند مطابق آیه قرانی این اختلافات فقط برای شناخت و معرفت است. اگر شما هم نظرتان را پیرامون این مطلب بگویید، امید است در روشن شدن قضیه برایم مفید باشد.
با سلام
اگر از میزان تحصیلات و رشته تحصیلی و مطالعات متفرقه را می دانستم، شاید بهتر می توانستم به سوال شما پاسخ بدهم. اما فعلا چند نکته ای را در قالب چند سوال تقدیم می کنم:
-
آیا واقعا معتقدید که حقیقت واحدی وجود دارد؟
-
این اعتقاد را از چه راهی به دست آورده اید؟
-
آیا این اعتقاد یک اعتقاد درست است؟
-
چه درکی از درست بودن یک اعتقاد دارید؟
-
از چه راهی متوجه شده اید که این اعتقادتان درست است؟
-
آیا این راه تنها برای اثبات درستی این اعتقاد به کار می آید؟
-
آیا تمام باورهای ما نسبی هستند؟ حتی همین باور؟
-
آیا گزاره های اخلاقی(گزاره هایی که از حاوی محمول های خوب و بد و ارزشی و ... هستند) را بهره ای از حقیقت دارند و به امور حقیقی قابل تحویل هستند؟ همان بحث استنتاج باید از هست.
-
بهتر نیست ابتدا در مورد گزاره های حقیقی(گزاره هایی که در صدد ارائه خبری از عالم واقع هستند) به یک جمع بندی برسیم و بعدا در مورد گزاره های اخلاقی بحث کنیم؟
-
بهتر نیست قبل از اینکه در مورد کلیات مباحث هستی شناختی و معرفت شناختی به یک نتیجه روشنی نرسیده ایم وارد مباحث پیچیده هرمنوتیکی و تفسیر متون مقدس نشویم؟
-
آیا می دانید پاسخ به این سوالات را در کدام یک از منابع می توانید پیدا کنید؟
