<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>smtmabtahi</title>
<link>http://smtmabtahi.blogfa.com/</link>
<description>علمی _ فلسفی _ داستانی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 07:30:10 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>كتاب شناسى فلسفه ى تاريخ</title>
<link>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;شماره ۴۳ فصلنامه حوزه و دانشگاه به موضوع فلسفه تاریخ اختصاص یافت. وقتی با اساتید درباره گرفتن مقاله صحبت می کردمُ می گفتند که در این موضوع کار چندانی در کشور انجام نشده است و کار سختی را در پیش گرفته اید... برای ارزیابی این ادعا بر آن شدم تا کتابشناسی فلسفه تاریخ را انجام دهم و نتیجه این شد که کارهای زیادی در این زمینه صورت گرفته و به علت پرداکندی این کارها و متولی مشخص نداشتن آن کار در زمینه فلسفه تاریخ در کشور ما جدی گرفته نشده است. خوشبختانه پس از نشر این شماره، برخی دیگر از مجلات نیز ویژه نامه هایی را به فلسفه تاریخ اختصاص دادند، همچنانکه وقتی چند شماره در زمینه روش شناسی علوم انسانی منتشر کردیم، برخی مجلات علمی پژوهشی هم ترغیب شدند که در این زمینه ویژه نامه ای تهیه کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;امید است این کارها بتواند به گسترش و تعمیق مباحث فلسفی و روش شناسی در حوزه علوم انسانی بینجامد و ما در تولید  علوم انسانی همسو با معارف اسلامی و فرهنگ ایرانی یاری رساند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 07:30:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smtmabtahi&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>smtmabtahi</dc:creator>
<guid>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جایگاه علوم جدید در فرایند جهانی سازی و واکنش جهان اسلام نسبت به آن</title>
<link>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;چکیده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;جهانی شدن و به تعبیر دقیق تر جهانی سازی در ابعاد گوناگون(فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و ...) در حال وقوع است. برخی از این ابعاد جهانی سازی ظهور بیشتری داشته(برای مثال بعد فرهنگی) و بالطبع حساسیت سریعتر و شدیدتر فرهنگ ها و تمدن های اسلامی و شرقی را برانگیخته است. در مقابل، وجوه دیگر جهانی سازی(برای مثال اقتصاد آزاد و دموکراسی) به دلیل ظاهر آراسته شان تنها پس از گذشت زمانی بیشتر و در شرایطی که آثار فرهنگی آنها آشکار می شود، ممکن است مورد توجه قرار گیرند. در این میان علوم تجربی (علوم طبیعی و به خصوص علوم انسانی و اجتماعی) با شعارهائی همچون عینیت و بین الاذهانی بودن، مورد قبول اکثر جوامع قرار گرفته و ارزشمندترین امر وارداتی از کشورهای غربی قلمداد گردیده است. این در حالی است که مطالعات تاریخی و فلسفی نظریه های علمی، سوگیرانه بودن این علوم را نشان داده است. ورود این علوم به یک جامعه، مفروضات هستی شناختی، معرفت شناختی، انسان شناختی و ارزشی این دسته از علوم را ابتدا در ناخودآگاه جامعه و فرد و پس از آن به صورت آشکار و علنی در جامعه نهادینه می کند و به این طریق حلقه دیگری از فرایند جهانی سازی تکمیل می شود. در چنین شرایطی این سوال مطرح خواهد شد که جهان اسلام در مواجهه با این وجه از جهانی سازی چه تدابیری اندیشیده است و چه برنامه هائی را باید در پیش داشته باشد؟ در این مقاله ابتدا تاریخچه ای از اقدامات انجام شده در جهان اسلام که در دو حالت افراطی آن به نفی کامل علم جدید یا نفی کامل دین انجامیده اشاره می گردد. اقدام دیگر در این زمینه اختصاص دارد به تفسیر متون دینی در پرتو علم جدید. در این مقاله نشان داده می شود  که این سه واکنش نمی توانند جامعه اسلامی پایداری را به دنبال داشته باشد و جامعه اسلامی را در فرهنگ و تمدن غربی منحل خواهد کرد و جهانی شدن را به معنای غربی شدن به همراه خواهد آورد. تولید علوم مختلف به خصوص علوم اجتماعی هماهنگ با معارف اسلامی و نیازهای روز جامعه اسلامی، یکی دیگر از واکنش های انجام شده در قبال این بعد از جهانی سازی است که در ایران با نام علم دینی و در جهان عرب با عنوان اسلامی سازی معرفت شناخته شده است. از زمان طرح این ایده تا کنون موافقت ها و مخالفت هائی با آن انجام گرفته است. در این مقاله با بررسی نظرات تنی چند از اندیشمندان ایرانی و عرب چگونگی بهره گیری موافقین و مخالفین ایده اسلامی سازی معرفت از نظریه های موجود در فلسفه علم و فلسفه دین توضیح داده شده است. همچنین نشان داده شده که راه بقای تفکر اسلامی در فرایند رو به شتاب جهانی سازی آن است که ابزارهای کارآمدی را برای توصیف، تبیین و کنترل پدیده های طبیعی و انسانی متناسب با فرهنگ خود تولید کند. در نهایت نویسندگاه مقاله پیشنهاد می کنند که گسترش و تعمیق ارتباطات اندیشمندان جهان اسلام می تواند بعد فلسفی اندیشه های مطرح در این زمینه را به تلاشهای سازمانی در عرصه بین المللی پیوند زده و ثمرات ارزشمندی را برای جهان اسلام به همراه داشته باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;واژه های کلیدی:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;جهانی سازی، عینیت و بین الاذهانی بودن علم، سوگیرانه بودن علم، فرهنگ و تمدن اسلامی، فرهنگ و تمدن غربی، اسلامی سازی معرفت، اندیشمندان ایرانی، اندیشمندان عرب، وحدت عملگرایانه جهان اسلام. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 19:34:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smtmabtahi&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>smtmabtahi</dc:creator>
<guid>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بارخوانی انتقادی دیدگاه جناب پیروزمند درباره تحول علوم انسانی 3</title>
<link>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;عوامل بی توجهی به علوم انسانی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جناب پیروزمند اشاره داشته اند که &quot;دلیل غفلت از تحول علوم انسانی آن است که کارگزاران و سیاست گذاران جامعه پس از انقلاب اسلامی در دام این تفکر غلط افتادند که احتیاجی به تحول اساسی در عرصه علوم انسانی نداریم و می توان با استفاده گزینشی و ترمیم نظریه های علوم انسانی موجود، هم انسان تربیت و هم جامعه را مدیریت کرد.&quot; این تحلیل در صورتی درست است که اکثر قریب به اتفاق کارگزاران و سیاست گذاران نظام پس از انقلاب اسلامی از رشته های علوم انسانی باشند و آنها نیز بر اساس نظریه های علمی به سیاستگذاری و برنامه ریزی پرداخته باشند. اما چنانچه اکثر مدیران ارشد نظام از رشته های علوم پایه، مهندسی و پزشکی و به طور کلی ناآشنا به نظریه های علوم انسانی باشند و مدیریت خود را نه بر پایه نظریه های علوم انسانی بلکه صرفا بر مبنای شم تجربی خود به انجام رسانده باشند، هیچ گاه نمی توان انتظار داشت که ناکارآمدی نظریه های موجود اثبات و انگیزه ای برای تحول در علوم انسانی ایجاد شود. البته چنانچه مدیری بدون آشنایی با علوم انسانی و با بهره گیری از شم تجربی خود تحول بسیار چشمگیری در حوزه مدیریت خود ایجاد کند، این احتمال وجود دارد که کسانی بیایند و مدل مدیریتی او را استخراج کنند و به عنوان یک نظریه ارائه دهند، در این صورت باید بررسی کرد که پس از گذشت سه دهه از انقلاب آیا مدیرانی با این خصوصیت ظهور یافته اند؟ آیا اصولا حاکمیت نظام مدیریت دولتی ما اجازه ظهور چنین مدیرانی را می دهد؟ به هر روی در مقابل این دیدگاه دیدگاه دیگری هم وجود دارد که در جامعه اساتید دانشگاهی رشته علوم انسانی مطرح است که عدم تحول در علوم انسانی را ناشی از به کار نگرفتن نظریه های علوم انسانی در عرصه مدیریت جامعه عنوان می کنند. در این حالت هم جناب پیروزمند و هم گروه مقابل باید ادله خود را برای اثبات ادعایشان عنوان کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;به استهزاء گرفته شدن علم دینی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جناب پیروزمند مدعی هستند که عده ای &quot;این ادعا را که می توانیم اقتصاد، جامعه شناسی و مدیریت اسلامی داشته باشیم را به استهزا گرفتند&quot; در این زمینه چند نکته قابل عرض است. &lt;/P&gt;
&lt;OL type=1&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;به استهزاء گرفتن یک ایده اخلاقی نیست و ادب علمی اقتضاء می کند که هر ایده ای به صورت مستقل شنیده و درک شده و در صورتی که نقدی بر آن وارد است، آن نقدها در چهارچوب ادبیات علمی مطرح شود.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;نکته دیگر آن که باید توجه داشت در کشور قرائتهای مختلفی از علم دینی ارائه شده است. برخی تنها از امکان و ضرورت علم دینی صحبت کرده اند، برخی به تولید علم دینی هم همت گمارده اند، برخی از موضع پیشینی(فلسفی) از امکان علم دینی دفاع کرده اند، برخی با موضع پسینی و اشاره به تاریخ علم چنین ادعایی را طرح کرده اند که مجموعه ای از قرائت های موافق و مخالف علم دینی در ایران در کتاب &quot;علم دینی، دیدگاه ها و ملاحظات&quot; آمده است. نکته اینجاست که باید دید ناقدین علم دینی کدام یک از قرائتهای علم دینی را در خاطر داشته اند؟ آیا ناقدین علم دینی اخلاقا نمی بایست قرائتهای مختلف را به صورت مجزا مورد بحث و بررسی قرار دهند و از صدور حکمی کلی در این زمینه پرهیز کنند؟&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;همانطور که اشاره شد استهزاء یک ایده اخلاقا عملا صحیحی نیست، اما جناب پیروزمند توجه داشته باشند که بسیاری از منتقدین علم دینی(برای مثال دکتر سروش و دکتر پایا)، ادله ای در نقد علم دینی طرح کرده اند که به صورت مکتوب منتشر شده است. برخی از منتقدین (برای مثال استاد ملکیان) ضمن تحلیل مفهومی برخی اصطلاحات مطرح در بحث علم دینی و بیان پیش فرضهای تولید علم دینی، تحقق این پیش فرضها را دشوار بلکه محال دانسته و از این زاویه به مخالفت با علم دینی برخواسته اند. حال سوال اینجاست که کدام پاسخ مفصل و مکتوبی به این دیدگاه ها مطرح شده است؟ آیا ورود به بحثهای علمی و فلسفی دقیق در این زمینه مجال استهزاء را از مدعیان علم و فلسفه در جامعه سلب نمی کرد؟ به نظر می رسد نادیده گرفتن نقدهای موجود به علم دینی و تکرار مکرر مدعیات پیشین در زمینه علم دینی بهانه استهزاء این دیدگاه ها را فراهم می آورد.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;نکته دیگر فرهنگ شفاهی برخی از مدعیان علم دینی در کشور است. این گروه که علاقه بسیاری به مصاحبه و سخنرانی و انگیزه یا توان اندکی برای نگارش دارند، سبب بد فهمی ایده علم دینی می شوند و به طریقی دیگر زمینه های استهزاء را فراهم می سازند.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/OL&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;ادعای پیشینی کارآمدی علم دینی &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جناب پیروزمند فراز و فرودهای جدی در عرصه مدیریت کشور را نشانه وجود چالشهای بنیادین در عرصه علوم انسانی معرفی کرده و مدعی هستند &quot;اگر از نظریه های اقتصاد اسلامی، جامعه شناسی اسلامی، مدیریت اسلامی و ... برخوردار بودیم، وضعیتی کاملا متفاوت از امروز داشتیم.&quot; البته ایشان به روشنی بیان نداشته اند که این &quot;وضعیت کاملا متفاوت&quot; دقیقا چه مشخصاتی دارد؟ آیا وضعیتی بهتر از وضع موجود است؟ یا وضعیتی پیچیده تر از وضعیت کنونی؟ ادعای ایشان در شکل کنونی البته ادعایی واضح است و به روش فلسفی هم قابل اثبات. چرا که هر تغییری در یکی از حالات و احوال کنونی(برای مثال علوم انسانی)، به خاطر ارتباط علی ای که امور با یکدیگر دارند، در سایر امور تاثیر گذار خواهد بود و با توجه به نقش علوم در هدایت بینش و رفتار بشری، تاثیر گذاری هر شکل کاملا متفاوتی از علوم انسانی موجود، &quot;وضعیت کاملا متفاوتی&quot; در عرصه جامعه به وجود خواهد آورد. پس این ادعا در این شکل هر چند به روش پیشینی قابل اثبات است، اما دربردارنده معرفتی واضح نیست. اما طرح این ادعا پس از اشاره به نابسامانی های موجود در عرصه کنونی مدیریت خواننده را به این معنا هدایت می کند که در صورت بهره مندی از علوم انسانی اسلامی وضعیتی کاملا مطلوب می داشتیم. اما این معنا دیگر به روش گذشته قابل توجیه نیست. از طرف دیگر از آنجا که اصحاب فرهنگستان علوم اسلامی معتقدند که در هیچ دوره ای ما علم دینی نداشته ایم بالطبع نمی توانند از روش استقرائی و تاریخی هم برای اثبات این معنا استفاده کنند. تنها راهی که برای اثبات این ادعا باقی می ماند این است که علم دینی شکل یابد و کارآمدی خود را در عرصه تربیت فرد و مدیریت جامعه نشان دهد. البته یک طریق دیگر هم برای اثبات این معنا وجود دارد و این که کارآمدی علم دینی را یکی از مولفه های علم دینی بدانیم. در این صورت هر &quot;علم دینی ادعا شده ای&quot; که در عرصه عمل کارآمد نباشد، &quot;علم دینی واقعی&quot; به تعبیر ایشان نیست. ولی در این صورت باز هم این جمله یک جمله تحلیلی و تتولوژیک خواهد بود که درستی آن تنها به خاطر معنای واژگان آن می باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;نظام علمی و مدیریتی کدام مجموعه بیشتر نیازمند تغییر است، حوزه یا دانشگاه؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جناب پیروزمند در بخشی از بیانات خود در نقد نظام علمی و مدیریت علوم انسانی دانشگاهی بیان می دارند: در این میان &quot;آنچه قابل نقد است، آن است که چرا ضرورت تحول در علوم انسانی مورد غفلت قرار گرفت، چرا از آرایش نیروی انسانی مناسب برای این تحول غفلت شد و چرا از جمع قلیلی که به دنبال تحول بودند، نه تنها حمایت نشد، بلکه گاه با فشارهای سیاسی مختلف در تنگنا قرار گرفتند، به گونه ای که نتوانستند از ظرفیتهای فکری خود به نحو احسن و بایسته استفاده کنند.&quot; برای تحلیل این انتقاد آن را به عبارتی دیگر از ایشان ضمیمه می کنیم: با توجه به انتقادهایی که به علوم انسانی در رژیم شاهنشاهی وجود داشت، &quot;امام خمینی پس از پیروزی انقلاب با طرح موضوع انقلاب فرهنگی، علوم انسانی موجود را به یک معنا خلع سلاح کردند و آن ها را به سمت حوزه های علمیه سوق دادند و فرمودند: بروید حرفهای حسابی را از حوزه های علمیه بگیرید. با این حرکت امام برخی از اساتید علوم انسانی به فراگیری دروس حوزوی و تعامل با علما روی آوردند. ولی چون حوزه های علمیه این مسئله را جدی نگرفتند، پس از چندی وضعیت علوم انسانی به روال سابق برگشت.&quot; جمع این دو عبارت نشان می دهد که دانشگاه این آمادگی را داشت که از حوزه بهره مند شود، اما حوزه این توانایی را نداشت که از این آمادگی استفاده کند. شایسته است جناب پیروزمند به فعالیتهایی که در سالهای اول انقلاب در راستای وحدت حوزه و دانشگاه و اسلامی شدن علوم انسانی و بهره گیری از معارف دینی در بازخوانی و بازسازی علوم انسانی و پاسخ به مسائل علوم انسانی انجام شد مراجعه ای کنند. کدام یک از آن فعالیتها از لحاظ علمی قابل استفاده در دانشگاه ها بود؟ آیا تعطیلی دانشگاه ها باید آن قدر ادامه می یافت تا متون مناسب برای تدریس در دانشگاه ها تهیه شود؟ الان که حدود 30 سال از انقلاب می گذرد و تعداد مراکزی که در زمینه تدوین علوم انسانی اسلامی فعال شده اند هم افزایش یافته است، چه آثار قابل عرضه ای در دانشگاه داریم؟ دانشگاه که به اشکال مختلف آماده تغییر و تحول شده بود، از لحاظ صوری تعطیلی دانشگاه ها و پاک سازی نیروی انسانی دانشگاه و از لحاظ ذهنی و انگیزه ای علاقه جمع کثیری از اساتید دانشگاهی که مشتاق بهره گیری از معارف اسلامی برای تحلیل مسائل علوم انسانی، از لحاظ برنامه های درسی گنجاندن درسهای متعدد معارف اسلامی و تولی گری حوزه علمیه در این زمینه و ... همه اینها فرصتهایی بود که در اختیار حوزه علمیه قرار گرفت و نظام علمی و مدیریتی حوزه نتوانست از این فرصت استفاده کند.بنده از جناب پیروزمند سوال می کنم پس از گذشت سه دهه از پیروزی انقلاب اسلامی و رسالت جدیدی که برای حوزه های علمیه مطرح شده است، نسبت دروس خارجی که به همان مباحث پیش از انقلاب درباره طهارت، صلوه، صوم، زکات، خمس می پردازند به دروس خارجی که به مباحث مورد نیاز جامعه پس از انقلاب می پردازند تغییر فاحشی رخ داده است. چند درس خارج فقه داریم که به فقه المعرفه، فقه التربیه، فقه الاخلاق، فقه السیاسه، فقه الاجتماع، فقه خانواده، چند درس خارج در عرصه فلسفه و کلام جدید داریم؟ چند درس خارج اخلاق در حوزه علمیه برگذار می شود؟ مگر نه این است که در تفکر دینی تزکیه و تهذیب نفس قبل از فراگیری علم سفارش شده است؟ روی این مبنا مگر نه این است که باید یکی از اصلی ترین دروس حوزه  درس اخلاق می بود؟ اما چه شده است که پس از سالها باید رهبر معظم انقلاب اشاره کنند که جای درس اخلاق در حوزه خالی است و آنگاه نظام علمی  مدیریتی حوزه به خود بیاید که آری باید در این زمینه کاری کرد و این قدر انجام این کار که جزء وظایف اصلی حوزه علمیه بوده است برای مدیریت حوزه علمیه بزرگ جلوه می کند که اخبار برگزاری درس اخلاق آیت الله شاه آبادی را در حد توان خود رسانه ای می کنند؟ سوال من از جناب پیروزمند این است که کدام یک از دو نظام علمی و مدیریت حوزه های علمیه یا دانشگاه بیشتر نیازمند تحول هستند؟ کدام یک مبانی بومی و اسلامی برای تحول را در اختیار دارند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;نقش آموزش و پروش و نهاد خانواده در نهضت نرم افزاری و تولید علم و تحول در علوم انسانی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جناب پیرزمند به درستی اشاره کرده اند که &quot;دست یابی به علوم انسانی اسلامی، امری تدریجی است&quot; ایشان همچنین در تشخیص برخی مقدات تولید علوم انسانی اسلامی صائب هستند: &quot;ایجاد یک شبکه ملی نقد و ارزیابی&quot; ، &quot;بهره مندی از انگیزه و تحرک لازم برای تحول&quot; و &quot;ایجاد یک تفاهم ملی علمی در این زمینه&quot;، به عبارتی دیگر برای تولید علم و تحول در علوم انسانی هم تفکر انتقادی لازم است، هم تفکر خلاق و هم انگیزه. وقتی هم که به زندگی نظریه پردازان در عرصه علم(اعم از علوم انسانی یا علوم طبیعی و پایه) نگاهی می اندازیم می بینیم که آنها از این ویژگی ها برخوردار بوده اند. اما به گمان بنده اشتباهی که در حال حاضر در بحث تحول در علوم انسانی و همچنین در بحث نهضت نرم افزاری و تولید علم رخ داده و گسترش می یابد، این است که تمرکز اصلی طراحان، برنامه ریزان، سیاستگذاران، سخنوران و ... روی مراکز آموزشی و پژوهشی وزارت علوم تحقیقات و فناوری رفته است. بنده برای روشن شدن بحث یک مثال بزنم. پروفسور لیپمن بیست سال در دانشگاه فلسفه تدریس می کرد. وی در همان سالهای اول متوجه شد که دانشجویان فلسفه را فرامی گیرند و امتحانات را هم با موفقیت پشت سر می گذارند، اما تفکر فلسفی را فرانمی گیرند. وی تغیراتی متنوعی در کتاب درسی، روش تدریس و ... انجام داد، ولی باز نتیجه ای نگرفت. سرانجام وی به این نتیجه رسید که سن دانشجوی دانشگاه برای فراگیری اصول فلسفی فکر کردن، سن مناسبی نیست. از این روی ایده فلسفه برای کودکان را طرح کرد، برنامه ریزیهای لازم را در این زمینه انجام داد، خود کتاب درسی نوشت، خود کتاب درسی را تدریس کرد، خود کتاب درسی تدریس شده را اصلاح کرد، خود به تربیت مربی همت گماشت، خود یک مرکز تحقیقاتی آموزشی در این زمینه تاسیس کرد و آنقدر روی این ایده پافشاری کرد و به اصلاح و تکمیل آن پرداخت که این ایده امروزه در اکثر کشورهای پیشرفته و در حال پیشرفت جهان شناخته شده است و چند سالی است که در کشور ما هم این ایده دنبال می شود و جایزه یونسکو به وی تعلق گرفت و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نکته ای که می خواهم به آن اشاره کنم این است که شاید در ایران هم سن دانشگاه برای ایجاد انگیزه، تفکر انتقادی و تفکر خلاق، سن مناسبی نباشد و این سه خصوصیت را باید در سنین کودکی در افراد ایجاد کرد و در این زمینه دو نهاد خانواده و آموزش و پرورش نقش جدی دارند. آیا تا کنون طراحان، برنامه ریزان، سیاستگذاریان، سخنوران و ... به این نکته توجه و اشاره کرده اند که برای تولید علم و تحول در علوم انسانی باید از کودکی آغاز کرد؟ اصولا آیا گرفتاریهای خانواده های ایرانی و مشکلات متعدد وزارت آموزش و پرورش که همواره از پر مشکل ترین وزارت خانه های ایران بوده است، زمینه هایی برای فکر کردن و برنامه ریزی کردن و اجرا کردن برنامه هایی در این زمینه وجود دارد؟ آیا اگر تحولی در نظام تعلیم و تربیتی ما در عرصه خانواده و آموزش و پرورش رخ ندهد، می توان امیدوار بود که سه ویژگی انگیزه، تفکر انتقادی و تفکر خلاق در بخش بیشتری از کودکان و نوجوانان ما شکل گرفته و تقویت شود تا در آینده بتوانند تحولاتی را در عرصه علم و فناوری ایجاد کنند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;تکلیف دانشگاه تا زمان تولید علوم انسانی اسلامی چیست؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جناب پیروزمند در پاسخ به این سوال که &quot;با علوم انسانی موجود چگونه باید برخورد کرد؟&quot; فرموده اند: &quot;نه گزینش صرف درست است و نه کنار گذاشتن، بلکه ما باید مبتنی بر بنیانهای فکری که از شریعت می گیریم و با توجه به انسان شناسی که از تعالیم اهل بیت به دست می آوریم، بنیان جدیدی را بنا نهیم و در این راستا از مصالح گذشته هم استفاده کنیم&quot;. خوب بنده به عنوان یک استاد دانشگاه معمولی که توان نظریه پردازی مبتنی بر معارف اسلامی ندارم، این سوال را از جناب پیروزمند مطرح می کنم که من کدامین متن درسی را باید در کلاس تدریس کنم؟ اصولا در بسیاری از سرفصلهای دانشگاهی هنوز نظریه ای که مبتنی بر معارف اسلامی باشد ارائه نشده است؟ حتی در سرفصلهایی هم که کارهای پژوهشی انجام شده، کتاب درسی تدوین نشده است. از آن گذشته اکثر کتابهای درسی تولید شده در این زمینه نیز کتابهای ضعیفی هستند. بر این اساس بنده ناچار هستم همان متون درسی موجود را تدریس کنم. البته از آنجا که از لحاظ اقتصادی نیز با مشکل روبرو هستم، فرصت نمی کنم در حوزه تدریس خود مطالعات به روز داشته باشم، چرا که اگر از این امکان و توانمندی نیز برخوردار بودم می توانستم بسیاری از نقدهایی که خود غربیها از منظر فلسفی و اخلاقی به نظریات علمی مطرح کرده اند را در حین تدریس کتاب درسی برای دانشجویان بازگو کنم و آنها را نسبت به نقدپذیر بودن نظریات علمی آگاه سازم. این تصویر بسیار کوچکی است از مشکلاتی که بر سر راه تولید علم و تحول در علوم انسانی و تولید علوم انسانی اسلامی در فضای دانشگاهی کشور وجود دارد. مشکلاتی که ریشه برخی از آنها به حوزه های علمیه و نهادهای حوزوی مرتبط به دانشگاه، ریشه برخی دیگر به مشکلات اجتماعی و معیشتی اساتید، ریشه برخی دیگر به مراکز پژوهشی متولی تولید علوم انسانی اسلامی، ریشه برخی به فرهنگ عمومی جامعه و .... باز می گردد و بی شک مدیریت این عوامل متعدد کار بس دشواری است و ما نیز امیدواریم که به همت و تلاش دلسوزان حوزه و دانشگاه این مهم به انجام رسد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 10:38:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smtmabtahi&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>smtmabtahi</dc:creator>
<guid>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بارخوانی انتقادی دیدگاه جناب پیروزمند درباره تحول علوم انسانی 2</title>
<link>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;ضرورت تحول در علوم انسانی به دلیل ناکارآمدی نظریه های علوم انسانی در تامین نیازهای اساسی بشر &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جناب پیروزمند پس از اشاره به نشانه هایی از انحطاط اجتماعی مغرب زمین اشاره می کنند &quot;در خود غرب هم با بروز ناكارآمدی تئوریهای علوم انسانی، شاهد تغییر و تحول در نظریه های علمی هستیم.&quot; از این عبارت چنین برداشت می شود که جناب پیروزمند نیز یکی از دلایل ضرورت تحول در علوم انسانی را ناکارآمدی آنها در پاسخ به نیازهای بشری می دانند. استدلالی که در این زمینه می توان تدارک دید چنین است: به تصریح جناب پیروزمند &quot;امنیت، اخلاق، عاطفه، معنویت و ... از نیازهای اولیه و اساسی زندگی بشر محسوب می شود.&quot; علوم انسانی در بدو پیدایش مدعی تامین این نیازها شدند. علوم انسانی نتوانستند این نیازها را تامین کنند. نتیجه: ناکارآمدی نظریه های علوم انسانی در تامین نیازهای اساسی بشر، با اصرار بر حفظ رسالتی که این علوم برعهده گرفتند، ضرورت تحول در علوم انسانی را ایجاب کرده است. این مطلب نشانگر موضوعی است که در بندهای پیشین به آن اشاره شد. امروز اگر ما بخواهیم در عرصه بین المللی حرفی برای زدن داشته باشیم بهتر است دست کم در ظاهر روی همین مبنا(ناکارآمدی علوم انسانی در تامین نیازهای اساسی بشر) جلو برویم و همگام با دانشمندان غربی برای حل یک سری از مسائل که جناب پیروزمند به درستی آنها را مسائل اساسی بشر دانسته اند اقدام کنیم تا جامعه دانشگاهی هم در داخل و هم در خارج از کشور انگیزه برای شنیدن حرفهای ما داشته باشد. آنچه در سالهای اخیر توسط برخی از جریانهای مدعی علم دینی در کشور، به خصوص توسط فرهنگستان علوم اسلامی عنوان شده است، هر چند در اصل صحیح باشد، اما شرایط جامعه علمی برای پذیرش آنها مستعد نیست. صحبت کردن از منطق، ریاضی، فیزیک، شیمی، زیست شناسی و .... دینی و اسلامی، جامعه دانشگاهی را به موضع گیری تند وامی دارد. اما اگر گفته شد که نظریه (ن1)، اشکال (الف) را دارد و برای رفع این اشکال می توان اصلاحیه (ص) را در آن انجام داد یا نظریه (ن2) را جایگزین آن کرد و با توجه به شواهد (ش) نظریه اصلاح شده یا نظریه جایگزین فاقد اشکالات یاد شده است، جامعه دانشگاهی ادعای طرح شده را شنیده و آن را بررسی می کند. همین کاری که در عرصه علوم در غرب انجام شده است. دانشمندان علوم رفتاری در اولین گام انسان را موجودی مکانیکی زیستی تصور می کردند که رفتار او تنها بر اساس محرک و پاسخ قابل تبیین است. ناکارآمدی نظریه های طرح شده مبتنی بر این انسان شناسی باعث توجه دانشمندان به بعد اجتماعی وجود انسان شد و در مراحل بعد بعد روانی و معنوی هم برای تبیین رفتار انسان وارد عرصه نظریه پردازی شد. مشابه همین وضعیت حتی در علم دقیقی همچون فیزیک قابل ارائه است. اینشتین معتقد بود تعبیر رایج مکانیک کوانتوم مشکلات فلسفی دارد، اما انتقادهای او در جامعه فیزیکدانها جنبه فلسفه نداشت، او آزمایشهای فکری(برای مثال آزمایش EPR) را در فضای قابل لمس برای فیزیکدانها مطرح می کند تا از این طریق زمینه تحول در علم فیزیک را فراهم آورد، کاری که بعدها توسط بوهم به نتیجه رسید و تعبیر رئالیستی از مکانیک کوانتوم ارائه گشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;فروپاشی تمدنی که نتواند نیازهای جامعه انسانی را پاسخ گوید حتمی است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جناب پیروزمند به درستی اشاره کرده اند که &quot;فروپاشی تمدنی كه نتواند نیازهای جامعه انسانی را پاسخ گوید، حتمی است و سرعت فروپاشی آن به عوامل مختلف بستگی دارد که می تواند تا صدها سال به طول انجامد.&quot;  این بیان می تواند برگرفته از آیه شریفه &quot;و لکل امه اجل&quot; باشد، اما نکته مهم اینجاست که آن عواملی که می تواند سرعت فروپاشی را کم یا زیاد کند کدام است؟ ایشان اشاره دارند&quot; تمدن غربی توانسته است ذائقه بشر را شیرین كند. طبیعی است چنین تمدنی سعی در كتمان ضعفهای خود داشته باشد و بروز چالشها و مشكلات بنیادی خود را دیر نشان دهد و از این طریق فروپاشی خود را به تاخیر اندازد.&quot; اما به نظر می رسد کتمان ضعفها و مخفی داشتن چالشهای بنیادین برای به تاخیر انداختن فروپاشی یک تمدن نه تنها راه خوبی نیست، بلکه غرب نیز این راه را طی نکرده است. همانطور که جناب پیروزمند هم اشاره کرده اند، دانشمندان غربی پس از مواجهه با کاستی های نظریه های علمی خود و ناکارآمدی آنها در تبیین، پیش بینی و کنترل پدیده های اجتماعی دست به کار شده و به اصلاح نظریه های علمی خود همت گمارده اند. تحول چشمگیر علمی در غرب ناشی را می توان بر اساس همین نگاه انتقادی به وضع موجود و ارائه راهکار برای برون رفت از وضعیت نامطلوب تفسیر کرد. بی شک تمدنی می تواند دوام بیشتری یابد که مشکلات خود را با چشم باز ببیند و نسبت به اصلاح آن اقدام کند نه اینکه آنها را نادیده گیرد و کتمان کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;قابلیت &lt;/B&gt;&lt;B&gt;علوم انسانی در پاسخ به نیازهای اساسی بشر&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جناب پیروزمند معتقدند &quot;علوم انسانی موجود به دلیل این كه بر چارچوبی غیرمعنوی استوار شده اند نمی توانند نیازهای اساسی بشر را پاسخ دهند.&quot; البته اگر اثبات شود که علمی مبتنی بر مبانی غیرمعنوی است، از آن علم نمی توان انتظار داشت که بتواند معنویت را برای انسان به ارمغان آورد. اما سوالی که در این زمینه قابل طرح است:  با توجه به سیر تاریخی که علوم مختلف در غرب طی کرده اند، آیا این انتظار بی جاست که علمی مبتنی بر معنویت در تداوم علم کنونی غربی(در اصطلاح فرهنگستان علوم اسلامی) شکل گیرد؟ برای مثال همانطور که در بحثهای پیشین هم اشاره شد، علوم رفتاری در غرب از نگرش مکانیکی زیستی به انسان به نگرش روانی، اجتماعی و معنوی تغییر ماهیت داده است. امروزه در علوم مختلف انسانی از لحاظ کردن بعد معنوی انسان در نظریه پردازی یاد می شود. بحثهای مفصلی امروزه در مدیریت مبتنی بر معنویت در غرب دنبال می شود. جای بسی تاسف است بیان این نکته که نقد فلسفی، دینی و اخلاقی نظریه های علمی در غرب بسیار جدی تر از جهان اسلام در جریان است. برای مثال دو دادگاه با فاصله یک دهه در غرب مطرح می شود که آیا می توان نظریه خلقت را در مدارس تدریس کرد یا خیر؟ و فلاسفه علم غرب در دو موضع مختلف در این زمینه به اظهار نظر می پردازند. تکرار چنین دادگاهی پس از یک دهه نشان می دهد که هنوز دغدغه های دینی در جامعه غرب قوت دارد. امروزه بحثهای الهیاتی بسیار قوی ای در خصوص رابطه علم و دین در غرب جریان دارد. بزرگترین جایزه علمی در جهان مربوط به بنیاد تمپلتون است که هر ساله به فعال ترین فرد در زمینه علم و دین اهداء می شود. فضای عمومی جامعه علمی در عرصه بین المللی از &quot;تعارض علم و دین&quot; در دو قرن پیش به &quot;استقلال علم و دین&quot; و امروزه به &quot;گفتگوی علم و دین&quot; تحول یافته است و پیش بینی می شود که این فضا در آینده مسیر &quot;وحدت علم و دین&quot; را در پی گیرد. اما بحث از رابطه علم و دین در جهان اسلام و برای مثال در ایران آنچنان که شایسته است در بین توده مردم و جامعه علمی رونقی ندارد. به بیان دیگر می توان گفت که غرب بر خلاف تصور سوگیرانه ای که از آن در مصاحبه جناب پیروزمند ارائه شده است، بر مبنای تفکر انتقادی و خلاق مسیر رو به رشدی را دنبال می کند و این مسئله می تواند بقاء آن را تضمین یا فروپاشی آن را تا حد ممکن به تاخیر اندازد که &quot;اذا جاء اجلهم فلايستاخرون ساعه و لايستقدمون&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;عوامل ضعف علوم انسانی در ایران&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جناب پیروزمند به درستی اشاره کرده اند که برای جامعه ما این گونه جاافتاده است که &quot;آن چه كه اهمیت دارد، تسخیر طبیعت و به تبع آن علوم کاربردی نظیر پزشكی و مهندسی است و چون این علوم نمود عینی داشتند، مغزهای متفكران ما به این سمت سوق یافت... چنین وضعیتی باعث شد تا استعدادهای ضعیف تر به علوم انسانی وارد شوند.&quot; این نکته بسیار ارزشمندی است که جناب پیروزمند به آن اشاره کرده اند، اما در تحلیل این مسئله دو دیدگاه وجود دارد. این که چنین مسئله ای را ناشی از خواست و اراده و توطئه غرب ببینیم و اینکه آن را ناشی از بی توجهی خودمان به حساب آوریم. ذکر این نکته شایسته است که مشکلی که جناب پیروزمند به آن اشاره کرده اند، مشکل جهان سوم یا کشور ایران به تنهایی نیست و خود غرب هم با این مسئله روبرو بوده است. فریتز مکلاپ در مقاله &quot;آیا علوم اجتماعی واقعا پائین رتبه اند&quot; اشاره می کند که غرب هم دقیقا با این مشکل روبروست. اما تفاوت غرب و جهان سوم در این است که آنها سریعا مشکل را شناسائی کرده و درصدد رفع آن برمی آیند. غرب متوجه شد که دانشجویان با استعداد که قدرت تحلیل مسائل آنها بالاست به رشته های فنی مهندسی می روند و این استعداد در آنجا تقویت می شود. از طرف دیگر می دید که تحلیل مسائل اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و ... عصر حاضر با توجه به پیچیدگی های روزافزونی که یافته است، نیازمند قدرت تحلیل بالا و بهره مندی از ابزارهای ریاضی جدید دارد. کاری که غرب در این زمینه انجام داد این بود که دانشجویان قوی دانشگاه های فنی آنها را تشویق کرده و آنها را جذب علوم انسانی و اجتماعی کند و تمهیدات لازم را در این زمینه فراهم آورد. امروزه تعداد زیادی از دانشگاه های فنی غرب رشته های علوم انسانی دارند. پس این بیان جناب پیروزمند صحیح است که غرب &quot;در پشت صحنه متوجه بود كه مدیریت جامعه حتی مدیریت علوم تجربی و پزشكی در علوم انسانی است و این علوم دارای اهمیت بسیاری است&quot; اما غرب پس از تفطن به این مسئله، برنامه ریزی کرد و آن را به مرحله اجراء درآورد و امروزه از مزایای این تفطن و این اقدام بهره می گیرد. در مقابل ایران پس از انقلاب اسلامی را در نظر بگیریم. مدیریت علوم در کشور علی الاصول بر عهده وزارت علوم، تحقیقات و فناوری است. اما از ابتدای انقلاب تا کنون دو وزیر علوم ما از رشته پزشکی، دو وزیر دیگر از رشته ریاضی و امروز هم در دفاع از وزیر علوم عنوان می شود که در نظر داریم جامعه علمی کشور به روش مهندسی مدیریت شود. بنابراین باید گفت که علت ضعف ایران آن است که متوجه مسائل و مشکلات نمی شویم، اگر متوجه می شویم توان تحلیل آن را نداریم، اگر توان تحلیل داریم، جرات تصمیم گیری و اجراء نداریم و ... اما غرب دست کم در این زمینه که جناب پیروزمند سخن گفته اند، هم خوب مسئله را تشخیص داده است، هم خوب آن را تحلیل کرده است و هم خوب نتایج تحقیق خود را به مرحله اجراء درآورده است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 01:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smtmabtahi&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>smtmabtahi</dc:creator>
<guid>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازخوانی انتقادی دیدگاه حجه الاسلام پیروزمند درباره تحول در علوم انسانی 1</title>
<link>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;روزنامه خراسان مصاحبه نسبتا مفصلی با حجه الاسلام پیروزمند را در تاریخهای 11 و 12 مهرماه منتشر ساخت. با توجه به اهمیت بحث تحول علوم انسانی در ایران و بومی و اسلامی شدن آن، شایسته است این مصاحبه را به صورت انتقادی بازخوانی کنیم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;روشن کردن موضوع بحث، اولین گام برای یک بحث علمی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جناب پیروزمند در این مصاحبه ادعاهای بسیاری درباره علوم انسانی مطرح کرده اند، اما شایسته بود قبل از هر چیز حوزه بحث خود را دقیقا مشخص می ساختند. برای مثال آیا مراد ایشان از &quot;علوم انسانی به شکل جدید&quot; علوم انسانی تجربی جدید است؟ یا علوم انسانی عقلی، نقلی، شهودی را هم دربرمی گیرد؟ قید به&quot; شکل جدید&quot; ناظر به کدام بخش از مبانی علم، روش علم، گزاره های علم یا ... باز می گردد؟ آیا &quot;علم فلسفه و کلام اسلامی و فقه و اصول به شکل جدید&quot; هم مشمول بحث ایشان می شود؟ وجود چنین ابهاماتی در اصلی ترین موضوع بحث می تواند بحث را از یک بحث علمی به یک بحث خطابی و جدلی منحرف سازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;ادعای اومانیستی بودن مبنای علوم انسانی جدید به صورت کلی پذیرفته شده نیست&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فحوای کلام جناب پیروزمند این است که تمامی علوم انسانی جدید و به تبع آن دیگر علوم و فناوریهای غربی مبنایی اومانیستی دارند. علاوه بر ابهامی که درباره عنوان &quot;علوم انسانی به شکل جدید&quot; وجود دارد و در بخش پیش به آن اشاره شد، به نظر می رسد این ادعا با سور عمومی پذیرفتی نیست و ذکر یک مثال نقض می تواند درستی این قضیه کلیه را منتفی کند. در اینجا فقط به یک مثال نقض بر مبنای جناب پیروزمند اشاره می شود. مطابق دیدگاه فرهنگستان علوم اسلامی دست کم مبنای علم فقه و اصول نه تنها اومانیستی نیست، بلکه دینی و مبتنی بر معارف اسلامی است. نکته دیگر آن که با توجه به نوع بحث جناب پیروزمند حکم ایشان درباره &quot;اومانیستی بودن مبنای علوم انسانی جدید&quot; یک قضیه پسینی است که باید با مراجعه به مبانی فلسفی &quot;علوم انسانی جدید&quot; درباره آن حکم کرد و به صورت پیشینی و بدون مراجعه به شواهد تجربی نمی توان در این زمینه حکمی صادر نمود. بر این اساس در این قسمت تنها می توان پذیرفت که مبنای &quot;برخی از علوم انسانی جدید&quot; اومانیستی است و برای اثبات این قضیه نیز یکی از علوم انسانی جدید را که مبنایی اومانیستی دارد، مثال زد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;منحصر ساختن وجه ضرورت تحول علوم انسانی به یک امر صحیح نیست&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عمده بحث جناب پیروزمند درباره &quot;ضرورت تحول علوم انسانی در ایران&quot; در مصاحبه مورد بحث ناظر به مبنای اومانیستی این دسته از علوم است. این حکم هر چند صحیح است، اما با توجه به بحث پیشین، تنها ناظر به ضرورت تحول در برخی از علوم انسانی است که اومانیستی بودن مبنای آن اثبات شود. البته ادعای حاضر نیز در صورتی صحیح است که قبول کنیم مکتب اومانیسم نادرست است و از آنجا که علوم انسانی جدید بر مبنای نادرستی استوار شده اند ، نیازمند تحول هستند. فعلا در این زمینه با جناب پیروزمند همراهی می کنیم. اما سوال: آیا هیچ علم غیر اومانیستی وجود خارجی ندارد؟ همانطور که ذکر شد مطابق دیدگاه فرهنگستان علوم اسلامی، فقه و اصول علومی دینی بوده و مبنای اومانیستی ندارند. سوال بعدی: آیا فقه و اصول ما نیازمند تحول نیستند؟ مراجعه به تاریخ تحول فقه و اصول نشان می دهد که ضرورت تحول در این دو علم همچون تحول در دیگر علوم همواره احساس شده است. جالب اینجاست که فرهنگستان علوم اسلامی نیز علم فقه و اصول کنونی حوزه های علمیه را به دلیل ناکارآمدی آن در حل مسائل عینی جامعه ناکافی می داند و از ضرورت تحول آن به شدت دفاع می کند. بر این اساس باید اعتراف کرد که منحصر کردن وجه ضرورت تحول علوم انسانی جدید در ایران به اومانیستی بودن مبانی آن، صحیح نیست. دفاع مناسبتر در این زمینه آن است که هر گاه فاصله ای میان وضع موجود یک علم با وضع مطلوب آن احساس شود، ضرورت تحول در آن علم احساس می شود. برای مثال اگر احساس کنیم که مبانی علمی که در اختیار داریم، اعم از علوم انسانی یا طبیعی، از لحاظ عقلی ضعیف هستند، نیاز به تحول احساس می شود. مثال بارز این امر را می توان دفاعیات اینشتین از ضرورت تحول مکانیک کوانتوم رسمی دانست. وی اعتقاد داشت که تعبیر کپنهاکی مکانیک کوانتوم از لحاظ فلسفی قابل دفاع نیست و مکانیک کوانتوم موجود کامل نیست و  ضرورت دارد تحولی در این نظریه ایجاد شود. از سوی دیگر ناکارآمدی یک علم می تواند  تحول آن علم را ضروری کند. اتفاقا در طول تاریخ تحول علوم مختلف این وجه جلوه بیشتری داشته است. ناکارآمدی یک نظریه در مقام تبیین پدیده ها، ناکارآمدی یک نظریه در ایجاد تحول در جامعه و .... و از همین جهت می توان همگام با بزرگان حوزه از جمله امام خمینی و رهبر معظم انقلاب از ناکارآمدی فقه و اصول کنونی در حوزه های علمیه بحث کرد. وقتی برخی بخشهای فقهی از جمله فقه الطهاره و فقه الصلوه و .... فربه شوند و بخشهای دیگری همچون فقه المعرفه، فقه التربیه، فقه الاجتماع و ... نحیف بمانند و نتوانند به مسائل عینی روز پاسخ دهند، نشان می دهد که فقه و اصول ما نیازمند تحول هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;مغالطه منشاء و خلط انگیزه و انگیخته&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جناب پیروزمند علوم انسانی و به تبع آن تمامی علوم و فناوری جدید را به خاطر انگیزه های انسان و جامعه جدید غرب(تکیه بر توانمندی های خویش، بی نیازی به دخالت دین، بی توجهی به علوم قدسی، بهره وری هر چه بیشتر از دنیا و ...) مسئله دار دانسته و  از ضرورت تحول آنها یاد کرده اند. در این بخش از بیانات جناب پیروزمند دو نوع مغالطه به چشم می خورد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1.     مغالطه منشاء: در این مغالطه با اشاره به منشاء پیدایش یک نظریه، آن نظریه صحیح یا باطل اعلام می شود، حال آنکه روش صحیح بحث آن است که نظریه مورد بحث با استفاده از قواعد منطق نقادی یا مورد دفاع قرار گیرد و این کار با استفاده از روش پسینی و مراجعه به هر یک از نظریه های علمی مطرح شده توسط دانشمندان ایرانی و خارجی و مسلمان و غیر مسلمان و شناسائی مبانی آن و ارزیابی کارآمدی آن و ... قابل انجام است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2.     مغالطه خلط انگیزه و انگیخته: در این مغالطه با اشاره به انگیزه های یک نظریه پرداز از آن نظریه دفاع شده یا نظریه مورد انکار قرار می گرد. البته مغالطه جناب پیروزمند وجه دیگری هم دارد که در آن نظریه های علوم انسانی جدید، نه با تکیه بر انگیزه های نظریه پرداز همان نظریه، بلکه با اشاره کاملا اجمالی و نادقیق به انگیزه های ابتدایی یک جریان تاریخی که در هر مقطع از زمان می تواند تغییراتی کرده باشد و انگیزه های دیگری در هدایت آن دخالت کرده باشد و ... مورد انتقاد قرار گرفته اند.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نظر می رسد این شیوه از بحث و طرح یکسری ادعاهای کلان بدون براهین تاریخی و عقلی بحث را از حالت علمی خارج می سازد و جو کلی گویی را در جامعه دامن می زد. روش اصولی بحث در این زمینه آن است که جناب پیروزمند و اعضاء محترم فرهنگستان علوم اسلامی یکی از نظریه های علمی را مبتنی بر آخرین دستاوردهای آن مورد بحث قرار داده، ضعف مبانی آن نظریه و  ناکارآمدی آن را در مقام تبیین، پیش بینی و کنترل پدیده مورد بحث آن علم نشان دهند و در صورتی که نظریه با انجام اصلاحات موردی قابل استفاده است، اصلاحات لازم را انجام داده و در غیر اینصورت نسبت به ارائه نظریه جدید اقدام کنند، روندی که تا کنون در عرصه تحولات علمی انجام شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;عوامل انحطاط غرب چیست؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جناب پیروزمند با بیان این جمله که &quot;علوم انسانی جدید توانسته است توسعه مادی را تئوریزه كند و به همراه آن بشر امروز را با چالشهایی چون بی هویتی، ترس، ناامنی، ابتذال، انحطاط اخلاقی، فقر عاطفه و معنویت روبرو کرده است.&quot; گویا ریشه تمامی مشکلات بشر امروز را گسترش انحراف در علوم انسانی جدید می دانند که این نیز محصول &quot;افزایش کمی و کیفی دامنه آن انحراف تاریخی است كه در نگرش نسبت به انسان و جهان و ارتباط انسان با جهان و خداوند در غرب اتفاق افتاد.&quot; هر چند یک نظریه نادرست می تواند زمینه انحرافات اجتماعی را فراهم آورد، اما باید توجه داشت که منحصر دانستن انحرافات اجتماعی در به کار گیری نظریه نادرست، کار درستی نیست و در کنار آن باید به سایر علل و عوامل انحرافات اجتماعی به عنوان یک پدیده اجتماعی توجه داشت.  فرض کنید ما یک نظریه که از لحاظ مبانی کاملا دینی و از لحاظ نظری کاملا قابل دفاع است در اختیار داشته باشیم، اما از یک سو توان استفاده درست از این نظریه را نداشته باشیم و از سوی دیگر جامعه پذیرای دیدگاه های طرح شده توسط آن علم را نداشته باشد، در این صورت این نظریه نمی تواند در عرصه عمل کارآمد باشد و جامعه را به تکامل برساند. البته ناتوانی مدیران در استفاده صحیح از نظریات علمی و عدم آمادگی جامعه برای طی مسیر کمال تنها بخشی از عواملی است که می تواند در پدید آمدن انحرافات اجتماعی که جناب پیروزمند به آن اشاره کرده اند ایفای نقش کنند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 21:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smtmabtahi&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>smtmabtahi</dc:creator>
<guid>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ضرورت تحول در علوم انسانی</title>
<link>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;هر وقت صحبت از تغییر و تحول می شود، اولین نکته ای که به ذهن متبادر می شود آن است که وضعیت موجود با وضعیت مطلوب تفاوت دارد. پس نگاه به بحث تحول مستلزم در نظر داشتن دو وضعیت موجود و مطلوب و مقایسه آن دو با هم است. اما از آنجا که وضعیت موجود و مطلوب در هر یک از علومی که به آنها اشاره شد، مختص به آن علم است، بحث از تحول در علوم انسانی در هر علمی از یک زاویه خاص قابل طرح و پیگیری خواهد بود. البته بعد از اینکه به برخی از معانی تحول در هر یک از علوم انسانی اجتماعی مورد بحث اشاره کردیم، شاید بتوانیم یک سری وجوه مشترک هم بین آنها پیدا کنیم. در ادامه به ترتیب به علومی که ریشه در فرهنگ اسلامی دارند(برای مثال فقه و اصول)، علومی که مدتها پیش در فرهنگ اسلامی بومی شده اند (مثل فلسفه اسلامی) و علوم جدیدی که هنوز صورت بومی یا اسلامی نیافته اند (مثل روانشناسی و جامعه شناسی) اشاره کرده و معنای تحول را در هر یک از این علوم به تصویر می کشم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دو علم فقه و اصول بر مبنای بیانات پیامبر و امامان شیعه شکل گرفت تا در مجموع به استخراج احکام الهی از منابعی همچون کتاب و سنت و عقل بپردازد. علم فقه و اصول در طول تاریخ تحولات زیادی را شاهد بوده که در کتب مربوط به ادوار فقه و اصول از آنها بحث شده است. اما نکته اینجاست که این دو علم برای استخراج احکام الهی در حوزه های خاصی مثل احکام فردی و عبادی از رشد بسیار زیادی برخوردار شده، اما در حوزه های دیگر بسیار نحیف مانده اند. برای مثال فقه و اصول کنونی ما قادر نیست به خوبی وظیفه دینی ما در قبال معرفت، تربیت، محیط زیست، روابط بین الملل و ... مشخص کند. بر این اساس لازم است علم فقه و اصول در حوزه های علمیه تحول یابد و شاخه های تخصصی فقه المعرفه، فقه التربیه، فقه الاجتماع، فقه السیاسه و ... در کنار فقه الطهاره و فقه و ... شکل یافته و با گذشت زمان و در پرتو بحث و تدریس به نقطه اوج و تعالی خود برسد و قادر شود به مسائل تخصصی این حوزه ها پاسخ دهد. بر این اساس تحول در این دو علم به معنای کارآمد کردن آنها در پاسخ به مسائل جدیدی است که انتظار می رود دین به آنها پاسخ دهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی دیگر از علومی که هر چند صورت مدون آن ریشه در فرهنگ اسلامی نداشته، اما پس از ورود به جهان اسلام و تعامل با علم کلام و حدیث و عرفان و تفسیر و ... شکل بومی و اسلامی یافته است، علم فلسفه است. یکی از وظایف فلسفه آنچنان که در ابتدای این علم مطرح می شود، ایضاح مبادی تصوری و تصدیقی سایر علوم است. دنبال کردن این وظیفه در غرب به شکل گیری نظامهای فلسفی متعددی انجامیده است. برای مثال فلسفه کانت، برای هماهنگی فلسفه با فیزیک نیوتنی و پوزیتویسم منطقی برای هماهنگی با هندسه های نااقلیدسی و نسبیت شکل می گیرند. حال این سوال قابل طرح است که آیا فلسفه اسلامی ما امروزه قادر است با علوم جدید مثل فیزیک، زیست شناسی، کیهان شناسی، روانشناسی، جامعه شناسی و ... تعامل خوبی داشته باشد؟ البته به احتمال قوی این قابلیت در فلسفه اسلامی وجود دارد، اما به دلیل عدم اهتمام فلاسفه اسلامی به مسائل جدید، این قابلیتها به ظهور نرسیده اند. البته ناسازگاریهایی که بعضا بین فلسفه اسلامی و معارف اسلامی مشاهده می شود، نیز می تواند انگیزه ای برای تحول در فلسفه ایجاد کند. برای مثال مشاهده می کنیم که در فلسفه بوعلی امکان اثبات معاد جسمانی وجود ندارد و بوعلی تنها از آن جهت که نصوص دینی بر آن تاکید کرده اند، آن را می پذیرد، اما ملاصدرا می کوشد تا با مبانی دیگری، اثبات فلسفی برای معاد جسمانی تدارک بیند. البته کاری نداریم که ملاصدرا در این زمینه به توفیق کامل دست یافته است یا خیر، اما به هر حال تلاش برای رفع ناسازگاریهای بین فلسفه از یک سو و دین، علم، عرفان و ... از سوی دیگر می تواند زمینه را برای تحول در فلسفه اسلامی فراهم آورد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;حال با این دو پیشنیه به علوم رفتاری که با رویکردی تجربی شکل گرفته و تغییر یافته نگاهی بیندازیم. شاید دغدغه کسانی که بحث تحول در علوم انسانی را طرح کرده اند، عمدتا ناظر به این دسته از علوم باشد. اگر نگاهی تاریخی به علوم رفتاری داشته باشیم درمی یابیم که این دسته از علوم نیز از بدو پیدایش تا کنون شاهد تغییرات بسیاری بوده اند. دانشمندان علوم رفتاری در آغاز یک نگاه کاملا مکانیکی یا زیست شناختی به انسان داشتند و رفتار آدمیان را تنها بر اساس محرک و پاسخ تبیین می کردند. مدتی گذشت و دانشمندان متوجه شدند که این نگاه مکانیکی زیست شناختی به انسان نمی تواند تبیینهای موفقی از رفتار انسان را عرضه کند. از این رو به بعد دیگری از وجود انسان، یعنی بعد اجتماعی او توجه شد. بعدها نیز بر اثر تجربیات به دست آمده، بعد روانی انسان و امروزه بعد معنوی او نیز در تحلیلهای علوم رفتاری وارد شده است. پس تحول علوم رفتاری تجربی در غرب ناشی از توجه دانشمندان به مبانی فلسفی و انسان شناسی این علوم از یک سو و آگاهی نسبت به ناکارآمدی این علوم در عرصه تبیین، پیش بینی و کنترل پدیده های انسانی از سوی دیگر بوده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;البته بحث درباره این دسته از علوم در کشور ما ابعاد دیگری هم می یابد. برای مثال بحث تعارض مبانی این علوم با مبانی دینی و بحث به روز نبودن این علوم را باید به دو مشکل یاد شده قبلی اضافه کرد. در حال حاضر آموزش و پژوهش در عرصه علوم انسانی کشور ما همگام با آخرین دستاوردهای علوم انسانی در عرصه بین المللی نیست و این نقیصه ای است که باید به همت مسئولان امر چاره اندیشی شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در مجموع می توان بحث درباره ضرورت تحول علوم انسانی در کشور را می توان در چند محور زیر خلاصه کرد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;OL type=1&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به روز نبودن علوم انسانی و اجتماعی در کشور&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ناکارآمدی علوم انسانی و اجتماعی در عرصه عمل&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ناکارآمدی علوم انسانی و اجتماعی در عرصه نظری و تعامل دو سویه با سایر علوم&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ضعف مبانی فلسفی(هستی شناسی، معرفت شناسی، روش شناسی، انسان شناسی و ....) علوم انسانی و اجتماعی&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;تعارض مبانی فلسفی علوم انسانی و اجتماعی با معارف اسلامی&lt;/FONT&gt; برگرفته از متون دینی&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/OL&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 17:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smtmabtahi&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>smtmabtahi</dc:creator>
<guid>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تحول در علوم انسانی(چیستی علوم انسانی)</title>
<link>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نظر بنده قبل از بحث درباره ضرورت و چگونگی تحول درباره علوم انسانی باید مشخص کرد که منظور ما از علوم انسانی و اجتماعی چیست؟ البته ممکن است در ابتدا چیستی علوم انسانی و اجتماعی امری واضح به نظر برسد، اما با تحلیل بحثهایی که تا کنون در این زمینه انجام شده است نشان می دهد که گویا در مواضع مختلف مراد از علوم انسانی و اجتماعی تغییر یافته است. اینجاست که احساس می شود اگر بخواهیم یک بحث اصولی در این زمینه را دنبال کنیم باید قبل از هر چیز موضوع بحث را روشن کنیم. ذکر چند مثال می تواند ضرورت مشخص ساختن موضوع بحث را نشان دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در بحثهای اخیر جهت اثبات اهمیت علوم انسانی در جامعه و ضرورت تحول این دسته از علوم به نسبت میان فعالین در حوزه علوم انسانی به فعالین در کلیه حوزه های علمی اشاره شده است. اما با دقت در گزارشهای ارائه شده در می یابیم که در این تحلیل آماری تنها آمار علوم انسانی در دانشگاه ها و مراکز وابسته به وزارت علوم تحقیقات و فناوری مورد توجه قرار گرفته است. در این جا یک سوال مطرح می شود که چرا اساتید، پژوهشگران و فراگیران علوم حوزوی در این آمار مورد توجه قرار نگرفته اند؟ مگر میان ادبیات، فقه، اصول، فلسفه اسلامی و ... که در حوزه و دانشگاه تدریس می شود تفاوت ماهوی وجود دارد؟ این نشان می دهد که در این قبیل گفتگوها تنها علوم انسانی دانشگاهی مد نظر بوده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; در جایی دیگر وقتی قرار است از اهمیت علوم انسانی و ضرورت تحول در این دسته از علوم یاد شود به نقش این دسته از علوم در مدیریت اجتماعی یاد می شود. در استدلالهای دیگر به تعارض مبانی فلسفی این دسته از علوم با معارف اسلامی اشاره می شود. اما این نوع مواجهه با مسئله سوالات دیگری را پیش روی ما قرار خواهند داد. برای مثال کدام یک از علوم انسانی بیشترین نقش را در مدیریت اجتماعی دارند؟ سوال دیگر این که تا کنون مبانی فلسفی و نظری کدام یک از علوم انسانی مورد بررسی قرار گرفته است؟ باز هم با مراجعه به بحثهایی که در این زمینه انجام شده است و مثالهایی که ارائه گردیده است گویا در این بحث تنها علومی همچون اقتصاد، علوم سیاسی، علوم تربیتی، روانشناسی و جامعه شناسی مورد بحث هستند. به یاد ندارم کسی تا کنون از نقش رشته زبان، تربیت بدنی، جغرافیا در مدیریت اجتماعی بحث کرده باشد یا به مشکل تعارض مبانی فلسفی این علوم با معارف اسلامی صحبتی به میان آورده باشد یا از ضرورت تحول این دسته از علوم یاد کرده باشد. پس در این قبیل بحثها تنها بخشی از علوم انسانی و اجتماعی دانشگاهی مورد نظر بوده است و این تعریف متفاوت از تعریف پیشین بوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از سوی دیگر وقتی به برخی دیگر از مباحث انجام شده در این زمینه توجه می کنیم درمی یابیم که برخی از بزرگان از جمله اعضاء محترم فرهنگستان علوم اسلامی، بسیاری از علوم حوزوی را اسلامی نمی دانند. برای مثال این اساتید و پژوهشگران آنچه را در ادبیات رایج فلسفی تحت عنوان فلسفه اسلامی از آن یاد می شود را اسلامی نمی دانند و از ضرورت تدوین فلسفه ای اسلامی یاد می کنند و اقداماتی در این زمینه انجام داده اند. مطابق این تلقی می بینیم که علوم حوزوی هم نیازمند بازنگری هستند و ضرورت دارد که اقداماتی جهت اسلامی سازی آن بخش از علوم حوزوی که اسلامی نیستند انجام گیرد. خوب در این تلقی موضوع بحث از علوم انسانی دانشگاه ها یا بخشی از علوم انسانی دانشگاه ها به کلیه علوم و حتی علوم حوزوی هم گسترش می یابد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هدف من از نقل این چند دیدگاه تنها اشاره به این نکته بود که نشان دهم وقتی می خواهیم از جایگاه علوم انسانی و ضرورت تحول آن بحث کنیم در گام اول لازم است موضع خودمان را درباره چیستی علوم انسانی و اجتماعی مشخص کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نکته دیگر این که با عنایت به ارتباط متقابلی که علوم با هم دارند، نمی توان به طور مطلق از اهمیت یک علم نسبت به علوم دیگر و از ضرورت تحول در یک علم مستقل از دیگر علوم یاد کرد. اما چنانچه ما یک طبقه بندی ای از علوم در اختیار داشته باشیم که ربط و نسبت بین آنها را مشخص کند می توان برای اهداف عملی مورد بحث در این گفتگو یعنی تحول در علوم انسانی اولویتی برای برخی از علوم نسبت به علوم دیگر قائل شد و مدعی شد در این بخث مراد از علوم انسانی و اجتماعی آن دسته از علوم است که هم از حیث نظری در سایر علوم تاثیرات بیشتری دارند و هم از حیث علمی در عرصه مدیریت جامعه تاثیرات نقش افزون تری برعهده دارند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بر این اساس می توان گفت از آنجا که نوع نگاه ما به هستی، معرفت، انسان تاثیرات عمیقی روی تمامی علوم خواهند داشت، علومی همچون فلسفه و کلام و عرفان در خط مقدم بحث اهمیت علوم انسانی و ضرورت تحول در آن قرار می گیرند. در گام بعدی از آنجا که علومی همچون علم اصول در حوزه های علمیه و روانشناسی و جامعه شناسی در دانشگاه تاثیرات فراوانی روی علوم کاربردی دیگر مثل فقه در حوزه و اقتصاد، علوم تربیتی، مدیریت و علوم سیاسی در دانشگاه دارند، این علوم نیز از ویژگی ممتازی در بحث کنونی برخوردارند و در نهایت نظریه های مطرح در علوم اخیری که از آنها یاد شد از آنجا مستقیما در عرصه هدایت و مدیریت جامعه مورد استفاده قرار می گیرند باید مورد اهتمام جدی قرار گیرند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 17:13:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smtmabtahi&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>smtmabtahi</dc:creator>
<guid>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درآمدی بر رویکردهای غیر رئالیستی به علم دینی </title>
<link>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H3 dir=rtl align=justify&gt;درآمدی بر رویکردهای غیر رئالیستی به علم دینی &lt;/H3&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سید محمد تقی موحد ابطحی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بحث از تعارض میان گونه های مختلف معرفت بشری و چگونگی مواجهه با آن قدمی به اندازه تاریخ اندیشه بشری دارد، تعارض میان اسطوره و فلسفه، تعارض میان فلسفه و دین، تعارض میان فلسفه و عرفان، تعارض میان فلسفه و کلام و در نهایت تعارض میان علم(science) و دین که با توجه به روایت مشهور در تاریخ علم، جلوه نمادین آن از زمان مواجهه کلیسا با کپرنیک و گالیله در مسئله مرکزیت خورشید یا زمین آغاز شد و با جریان علم گرایی و پوزیتیویسم به اوج خود رسید. به منظور رفع این تعارض نیز ایده های گوناگونی پیشنهاد گردید. نفی معرفت بخش بودن یکی از دو طرف علم(نص گرایان) یا دین(علم گرایان)، ایده استقلال علم و دین در حوزه زبان و غایت، مکملیت علم و دین برخی از ایده های پیشنهادی برای رفع تعارض علم و دین به شمار می آیند. در این میان، یکی از ایده هایی که به منظور رفع تعارض علم و دین پیشنهاد گردید، ایده علم دینی است که قرائت های بسیار متنوعی از آن در جهان اسلام و مسیحیت مطرح شده است. وجه مشترک قرائت های ارائه شده از علم دینی آن است که باورهای دینی می توانند در فرایند تکوین و تحول علم دخالت کرده و علم جدیدی را به وجود آورند که از وجوه مختلف معرفت شناختی و کاربردی تعارضی با دین نداشته باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قرائت های مختلف علم دینی را به گونه های مختلف می توان طبقه بندی کرد. برای مثال قرائت های حداقلی و حداکثری، قرائت هایی که تنها از امکان علم دینی دفاع می کنند و قرائت هایی که از تحقق علم دینی هم دفاع می کنند و ... بی شک توصیف قرائت های مختلف علم دینی ذیل هر یک از طبقه بندی های موجود، به برجسته سازی وجهی خاص از هر یک از قرائت ها خواهد انجامید. طبقه بندی دیگری که می توان از قرائت های مختلف علم دینی ارائه کرد مبتنی بر رویکرد رئالیستی یا غیر رئالیستی این قرائت هاست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رئالیسم یکی از جذاب ترین بحثها در تاریخ فلسفه است که در حوزه های مختلف فلسفه معانی گوناگونی دارد. برای مثال رئالیسم هستی شناختی مدعی است که جهانی مستقل از ذهن شناسنده وجود دارد. جهان مورد بحث در این رویکرد می تواند شامل اشیاء(entities)، حوادث(event)، قوانین(laws)، حالات(states)، فرایندها(processes) یا ارزش ها(values) باشد. رئالیسم معرفت شناختی بر آن است که آدمی با جهانی عینی مواجه می شود و می تواند معرفتی نسبت به آن به دست آورد و مفاهیمی را پیش بکشد که تناظری با امور واقع داشته و گزاره هایی را بسازد که توصیفاتی راست از این جهان هستند. رئالیسم معناشناختی ناظر به رابطه زبان و عالم خارج بوده و مدعی است زبان توصیفی صدق و کذب بردار از عالم خارج است. رئالیسم روش شناختی در پاسخ واقع گرایانه به بهترین روش در نیل به معرفت است. منظور ما از رئالیسم در این مقاله رویکردی است که هدف علم را دست یافتن به معرفتی مطابق با واقع و به تعبیر دیگر کشف یا نزدیک شدن به واقعیت معرفی می کند و چنین هدفی را نیز دست یافتنی می داند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بر این اساس می توان دیدگاه نصر، گلشنی، باقری، عابدی(از موافقان علم دینی) و سروش و ملکیان(از مخالفین علم دینی) را دیدگاه های رئالیستی درباره علم دینی و دیدگاه زیباکلام و فرهنگستان علوم اسلامی را دیدگاه های غیر رئالیستی در زمینه علم دینی معرفی کرد. در این مقاله تلاش می شود تا پس از معرفی اجمالی دیدگاه فرهنگستان علوم اسلامی درباره علم دینی، این دیدگاه از زاویه بحث رئالیسم علمی مورد بحث و بررسی قرار گیرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Jun 2009 20:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smtmabtahi&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>smtmabtahi</dc:creator>
<guid>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درآمد بحث توسعه ایران</title>
<link>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;در جلسه خانوادگی قبل دو سوال مطرح شد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1.     علل ودلالیل توسعه نیافتگی ایران چیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2.     چرا علی رغم اقداماتی که پس از انقلاب در ایران انجام شده است، مردم ایران کماکان ناراضی هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به سفارش طراح، سوال قرار شد افراد درباره این سوال فکر کرده و مطالعه کنند تا در جلسه بعد درباره آن بحث شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنده در جلسه قبل نه از باب پاسخ به سوال، بلکه از باب روشن تر شدن پرسش مورد بحث، سوالی را طرح کردم که مورد اشکال قرار گرفت که بحث ما یک بحث فلسفی و کلامی(لغوی) نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنده بارها در جلسات به خاطر این که خواستار ایضاح هر چه بیشتر سوالات و پاسخ ها شده ام مورد اعتراض بوده ام و این بار نیز هم. بی شک من هم می دانم که سوال طرح شده یک سوال فلسفی نیست، اما با این که هر درخواستی مبنی بر روشن تر شدن بحث برچسب فلسفی و لغوی بودن بخورد نیز مخالفم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پاسخی را که برای جلسه بعد به صورت مقدماتی آماده کرده ام این چنین است. قبل از طرح نکات خودم در جلسه به نظرم رسید بد نیست به عنوان شهادتین به چند دلیل توسعه نیافتگی کشور اشاره و کتابهایی هم در این زمینه برای مطالعه بیشتر معرفی کنم تا مشخص شود که ما هم با این بحثها آشنا هستیم، ولی مدعی هستیم که بحث را از منظری دیگر هم می توان مورد بررسی قرار داد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 May 2009 13:21:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smtmabtahi&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>smtmabtahi</dc:creator>
<guid>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماهیت تکنولوژی اسلامی</title>
<link>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ماهیت تکنولوژی اسلامی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سید محمد تقی موحد ابطحی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مقدمه &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروزه علم و تکنولوژی جدید، به خصوص برای کشورهای در حال توسعه و توسعه نیافته از چنان جایگاهی برخوردار شده اند که گویا تنها بحث معقول درباره علم و تکنولوژی جدید، چگونگی دست یافتن به آنهاست، و بحث درباره ماهیت آنها و سنجش کارکردهای مختلفشان حداکثر یک تفنن فکری است. در سالهای اخیر فرمایشات رهبر انقلاب درباره نهضت نرم افزاری و تولید علم، توجه مسئولان امر را بیش از پیش به مقوله توسعه علمی و تکنولوژیکی جلب کرده و به آن شتاب بیشتری بخشیده است. از سوی دیگر هویت اسلامی و انقلابی به عنوان دو مقوله ارزشی دیگر همواره مورد توجه مردم و مسئولین کشور بوده است. بر همین مبنا سند چشم انداز بیست ساله کشور نیز توسعه علمی، اقتصادی و فناوری را در کنار حفظ هویت اسلامی و انقلابی و در نظر گرفتن اقتضائات تاریخی و منطقه ای هدف قرار داده است. بدیهی است تحقق اهداف مندرج در سند چشم انداز بیست ساله کشور در گام اول مستلزم درک صحیح و همه جانبه اهداف و سپس سیاستگذاری، برنامه ریزی و اجرای صحیح برنامه ها جهت دست یافتن بهینه به آن اهداف خواهد بود. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 May 2009 07:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smtmabtahi&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>smtmabtahi</dc:creator>
<guid>http://smtmabtahi.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
