دلالتهای فلسفی نظریه تکامل در علوم انسانی
ارائه دهنده بحث: دکتر حسن میانداری
زمان: 11/2/1391
خلاصه¬ای از نظریه تکاملی
نظریه تکامل دو ادعای مهم دارد:
1. نیای مشترک؛ به این معنا که تمامی گونه¬های زیستی در فرایند تکامل از تک سلولی بوجود آمده¬اند.
2. انتخاب طبیعی، به این معنا که وقتی شرایط طبیعی برای بقاء یکسری خصوصیات فنوتیپی (آناتومی، فیزیولوژی و رفتار یک گونه زیستی که نتیجه خصوصیات ژنتیکی آن است) مناسب¬تر باشد، آن خصوصیات دررون جمعیت افزایش می¬یابد.
شایان ذکر است در نظریه تکامل انتخاب طبیعی درون جمعیت رخ می¬دهد نه فرد.
شروط استفاده از نظریه تکاملی در تبیین شباهت¬ها و تفاوت¬های گونه¬ها و نحوه تغییر آن:
1. جمعیتی وجود داشته باشد.
2. شباهتی بین افراد وجود داشته باشد.
3. تفاوتی بین افراد وجود داشته باشد.
4. خصوصیات قابل انتقال به نسل بعد باشند.
5. تفاوت بین افراد شرایط متفاوتی را برای بقاء فراهم کند.
برای مثال اگر در یک گونه زیستی حیوانی 90 درصد آنها رنگ تیره داشته باشند، سپس تغییری در شرایط محیطی ایجاد شود و اگر در شرایط جدید رنگ روشن داشتن برای بقاء مناسب¬تر باشد، اندک اندک در این جمعیت سازش با محیط ایجاد می¬شود به گونه¬ای که در یک زمان قابل توجه زیادی ممکن است درصد افراد با رنگ تیره از 90 به 80 و .... و در نهایت به حدود صفر برسد.
دلالت¬های نظریه تکامل برای علوم انسانی
1. نظریه تکامل چه تصوری از انسان به عنوان یک گونه زیستی ارائه می¬کند؟
2. مطابق با نظریه تکامل انسان مختار است یا مجبور به جبر ژنتیکی؟
3. آیا قوای شناختی انسان هم محصول تکامل است؟
4. اخلاق در نظریه تکامل چه جایگاهی دارد؟
5. آیا بر اساس نظریه تکامل می¬توان از وجود فطرت مشترک بین آدمیان دفاع کرد؟
تلقی نظریه تکاملی از انسان به عنوان یک گونه زیستی
توافقی بین زیست¬شناسان درباره تعریف گونه نیست. حدود بیست تعریف از گونه در زیست شناسی وجود دارد، اما هیچ کدام جامع و مانع نیست. مشهورترین تعاریف از گونه عبارتند از:
1. افراد یک گونه می¬توانند تولید مثل موفق داشته باشند؛ یعنی رابطه جنسی داشته باشند، از آنها فرزندی متولد شود، فرزند زنده بماند، فرزند توانایی تولید مثل داشته باشد. مشکل این تعریف این است که درباره تک سلولی¬های صدق نمی¬کند(با این که به لحاظ جمعیت بیشترین گونه زیستی هستند)؛ چرا که تک سلولی¬های از طریق تقسیم سلولی افزایش می¬یابند.
2. افراد یک گونه از نیای واحد بوجود آمده¬اند.
3. افراد یک گونه همدیگر را به عنوان عضو آن گونه تشخیص می¬دهند.
4. افراد یک گونه شرایط زیستی مشابهی دارند.
با وجود ابهام در تعریف گونه، انسان به عنوان یک گونه زیستی بشمار می¬آید.
نتیجه نظریه تکاملی: نفی ذات¬گرایی
مطابق با نظریه تکاملی ذات گرای، در هر دو شکل ارسطویی آن و قرائت جدید کریپکی – پاتنم از آن نفی می¬شود.
وقتی از ذات¬گرایی صحبت می¬کنیم، مرادمان این است که:
1. تمام افراد یک گونه ضرورتا خصوصیات واحدی دارند.
2. هیچ یک از افراد گونه¬های دیگر این خصوصیت را نباید داشته باشد.
3. خصوصیات ذاتی یک گونه، دیگر خصوصیات آن را به صورت علی تبیین می¬کند.
4. امکان ندارد ذاتی به ذات دیگر تبدیل شود.
5. خصوصیات ذاتی علت ندارند.
عناصر شیمیایی در نظریه ذات¬گرایی کریپکی پاتنم مصداقی از یک نوع طبیعی است. برای مثال عدد اتمی طلا 79 است و برای این که چیزی طلا باشد، ضرورتا باید عدد اتمی آن 79 باشد و هیچ عنصر دیگری عدد اتمی 79 ندارد و سایر خصوصیات طلا (درخشندگی، چکش¬خواری، هادی الکتریسیته بودن و ... معلول این ویژگی ذاتی است و این ویژگی علت ندارد و ...)
برخلاف فیزیک در زیست¬شناسی نمی¬توان چنین مصداقی برای نوع یا گونه برشمرد.
در نظریه تکاملی تمام افراد یک گونه زیستی یک فرد به شمار می¬آیند به عبارت دیگر تنها در صورتی که تمام افراد یک نوع از بین بروند، می¬توان گفت آن نوع از بین رفته است. برای مثال اگر تمامی گربه¬های موجود از بین بروند و پس از چندی از طریقی دیگر، بدون ارتباط علی با گربه¬های از بین رفته، گونه¬ای زیستی کاملا شبیه به گربه¬های از بین رفته بوجود آید، نمی¬توان گفت این گونه زیستی همان گربه¬ است. به عبارت دیگر برای ارتباط گونه¬ها با هم به عنوان یک نوع طبیعی حتما باید رابطه علی میان آنها برقرار باشد.
در فلسفه اسلامی، به خصوص درباره انسان یک نوع ذات گرایی پذیرفته شده است، به طوری که برای مثال انسان را حیوان ناطق قلمداد می¬کنند.
اما در نظریه تکاملی مرز قاطعی بین گونه¬های وجود ندارد و تغییرات بین گونه¬ها به صورت تدریجی انجام می¬گیرد.
به عقیده سوبر ارسطو برای تعریف گونه و تبیین خصوصیات آن نیاز به فرد ویژگی¬ها و خصوصیات ذاتی داشت، اما در نظریه تکاملی نه برای تعریف گونه و نه برای تبیین خصوصیات و تغییرات آن، نیازی به فرض خصوصیات ذاتی نداریم. در نظریه تکاملی هیچ خصوصیت ذاتی ژنوتیپی وجود ندارد و در نتیجه هیچ خصوصیت فنوتیپی واحدی هم وجود ندارد.
برخی از نتایج نفی¬ ذات¬گرایی درباره انسان
1. آیا جنین مصداقی از انسان است و سقط جنین به معنی کشتن انسان است؟
2. آیا کسی که دچار مرگ مغزی شده است و هیچ قابلیتی برای تفکر ندارد، مصداقی از انسان است؟
3. آیا تدوین و پذیرش حقوق بشر مبتنی بر ذات¬گرایی نیست؟ به این معنا که خصوصیاتی در آدمیان به صورت مشترک وجود دارد که مبنای این حقوق است؟
بر حسب این که چه تعریفی از انسان داشته باشیم پاسخ به این سوالات متفاوت می¬شود.
نزدیکی نظریه ملاصدرا به نظریه تکامل در نفی ذات¬گرایی
به نظر می¬رسد مقتضای نظریه حرکت جوهری ملاصدرا نفی¬ ذات¬گرایی است، اما شخص ملاصدرا نتوانست به طور کامل از سیطره ذات¬گرایی فلسفه مشاء خارج شود. شایسته است پیروان حکمت متعالیه نتایج کامل حرکت جوهری را درباره تلقی از انسان به لحاظ حدوثی و بقائی دنبال کنند. به عبارت دیگر آیا حرکت جوهری در نوع انسانی صورت می¬گیرد و آدمی می¬تواند از ملک پران شود یا از سبع پست¬تر شود یا این که انسان خود می¬تواند محصول حرکت جوهری هم باشد. این موضوعی است که فلاسفه اسلامی باید درباره آن بحث کنند.
در این فکر بودم که مکتوبات خویش را که حاصلی قدری تامل در مسائل علمی و فلسفی اطراف خود که مرتبط به حوزه کاری و دغدغه های فکری است به طریقی به اطلاع دیگران برسانم و از نظرات ارزشمند آنها در اصلاح و تکمیل دیدگاه های خود مدد ستانم.